مــــــــــــــرد هـــــــــزاره سوم
حتما قشنگ می شود امسال حال تو با آن زبان فاخر وایرانی اصیل: فرخنده باد روز وشب و ماه وسال تو موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی اما تو نيامدي دوست ندارم رفتنت را نظاره بنشينم چشمانم را مي بندم توي قلبم فقط تورو ميبينم بي وفا. اگر روزي به عقب برگشتي شايد ديگر چشم هاي من نباشد بدان با ديدگاني باز در سر راهت نشسته بودم اما تو نيامدي نامه هايي از خون نوشتم با بوسه مهر كردم به صبا دادم تابه تو بگويدكه چشم به راهم اما تو نيامدي خود را به بلنداي اين سرزمين رساندم فرياد كشيدم" دوباره برگرد" اما تو نيامدي پاك فراموش كرده بودم كه كجايم واي من ديگر نبودم موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی
دست عشق از دامن دل دور باد! مي توان آيا به دل دستور داد؟ ميتوان آيا به دريا حکم کرد ؟ که دلت را يادي از ساحل مباد؟ موج را آيا توان فرمود: ايست! باد را فرمود: بايد ايستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را ، بيگزاره در نهاد ما نهاد؛ خوب ميدانست تيغ تيز را ، در کف مستي نميبايست داد. موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی خم که از دریات درو راهی شود **** امر آید در صور رو در رود پس له الخلق و له الامرش بدان راکب و مرکوب در فرمان شاه **** هیچ کرمنا شنید این آسمان بر زمین و چرخ عرضه کرد کس جان چه باشد؟ با خبر از خیر و شر چون سر و ماهیت جان مخبر است روح را تأثیر آگاهی بود چون خبر ها هست بیرون زین نهاد **** جمله عالم زاختیار و هست خود تا دمی از هوشیاری وا رهند می گریزند از خودی در بیخودی **** تا خیال و فکر خوش بر وی زند جانور فربه شود لیک از علف آدمی فربه شود از راه گوش **** وقت آن آمد که من عریان شوم ای عدوی شرم و اندیشه بیا ای ببسته خواب جان از جادویی **** تا نگردی او، ندانی اش تمام عقل گردی عقل را دانی کمال **** خود تو دانی هم که آن آب زلال صنع حق با جمله اجزای جهان جذب یزدان با اثر ها و سبب نه که تأثیر از قدر معمول نیست چون مقلد بود عقل اند اصول گر بپرسد عقل چون باشد مرام **** رحم فرما بر قصور فهم ها ایها العشاق اقبالی جدید زیر لب می گفتی از بیم عدو آنچنان کرشد عدوی رشک خو می زند بر روش ریحان که طریست می شکنجد حور دستش می کشد این کشاکش چیست بر دست و تنم آنکه در خوابش همی جویی ویست **** چون ببندی شهوتش را از رغیف همچو شاخی که ببری از درخت **** موجب ایمان نباشد معجزات معجزات از بهر قهر دشمن است قهر گردد دشمن اما دوست نی **** آن توکل کو خلیلانه ترا وان کرامت چون کلیمت از کجا گر سعیدی از مناره افتید چون یقینت نیست آن بخت ای حسن زین مناره صد هزاران همچو عاد سر نگون افتاده گان را زین منار **** من همی لرزیدمی از بیم تو مادرم کو تا ببیند این زمان فقر آن محمود تست ای بی سعت گر بدانی رحم این محمود راد خوی با او کن که خو را آفرید بره یی بدهی رمه بازت دهد ای دهندۀ عقل ها فریاد رس هم طلب از تست و هم آن نیکویی هم بگو تو، هم تو بشنو، هم تو باش زین حواله رغبت افزا در سجود جبر باشد پر و بال کاملان همچو آب نیل دان این جبر را همچو هندو بچه هین ای خواجه تاش از وجودی ترس کاکنون در ویی لاشیی مر لاشیی عاشق شدست چون برون شد این خیالات از میان **** ای فسانه گشته و محو از وجود خندمین تر از تو هیچ افسانه نیست ای فرو رفته به گور جهل و شک تا به کی نوشی تو عشوۀ این جهان **** جور دوران و هرآن رنجی که است زانکه اینها بگذرند ان نگذرد رنج کی ماند دمی که ذوالمنن **** روز و شب افسانه جویانی تو چست جزو جزوت تا برستست از عدم **** روی در روی خود آر ای عشق کیش قبله از دل ساخت آمد در دعا دو دهان داریم گویا همچو نی یک دهان نالان شده سوی شما لیک داند هرکه او را منظر است دمدمه این نای از دم های اوست گر نبودی با لبش نی را سمر با که خفتی وز چه پهلو خاستی **** رو به دریایی که ماهی زاده یی خس نه ای دور از تو رشک گوهری بحر وحدانست، جفت و زوج نیست ای محال و ای محال اشراک او نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچ چونکه جفت احوالانیم ای شمن آن یکیی زان سوی وصفست و حال یا چو احول این دوی را نوش کن یا به نوبت گه سکوت و گه کلام **** شمع حق را پف کنی تو ای عجوز کی شود دریا ز پوز سگ نجس حکم بر ظاهر اگر هم می کنی جمله ظاهر ها به پیش این ظهور جان شرع و جان تقوا عارفست زهد اندر کاشتن کوشیدن است پس چو تن باشد جهاد و اعتقاد امر معروف او و هم معروف اوست شاه امروزینه و فردای ماست چون اناالحق گفت شیخ و پیش برد چون انای بنده لا شد از وجود گر ترا چشمیست بگشا در نگر **** گر نه صبرم می کشیدی بار زن اشتران بختیم اندر سبق من نیم در امر و فرمان نیم خام عام ما و خاص ما فرمان اوست چون مراد و حکم یزدان غفور بی ز ضدی ضد را نتوان نمود پس خلیفه ساخت صاحب سینه یی بس صفای بی حدودش داد او دو علم بر ساخت اسپید و سیاه **** حق ستون این جهان از ترس ساخت حمد ایزد را که ترسی را چنین این همه ترسنده اند از نیک و بد پس حقیقت بر همه حاکم کسیست هست او محسوس اندر مکمنی آن حسی که حق برآن حس مظهرست **** هر ولی را نوح و کشیبان شناس **** آتشی دیدی که سوزد هر نهال نه خیال و نه حقیقت را امان خصم هر شیر آمد و هر روبه او در وجوه وجه او رو خرج شو آن الف در بسم پنهان کرده ایست همچنین جمله حروف گشته مات او صله ست و بی و سین زو وصل یافت چونکه حرفی بر نتابد این وصال چون الف از خود فنا شد مکتنف ما رمیت اذ رمیت بی ویست تا بود دارو، ندارد او عمل گر شود بیشه قلم دریا مداد **** طالب گنجش مبین خود گنج اوست سجده خود را می کند هر لحظه او آن حبیب و آن خلیل بار شد سوی چشمه که دهان زین ها بشو ور بگویی خود نگردد آشکار لیک من اینک برایشان می تنم **** قول حق را هم ز حق تفسیر جو آن گره کوزد همو بگشایدش هرشبی تدبیر و فرهنگم به خواب خود نه من می مانم و نه آن هنر تا سحر جمله شب آن شاه علی کو بلی گو؟ جمله را سیلاب برد **** ای اخی دست از دعا کردن مدار **** آنچه حقست اقرب از حبل الورید ای کمان و تیر ها بر ساخته هر که دور انداز تر او دور تر فلسفی خود را از اندیشه بکشت گو بدو چندانکه افزون می دود جاهدو فینا بگفت آن شهریار ای بسا علم ذکاوات و فطن بیشتر اصحاب جنت ابلهند خوش را عریان کن از فضل و فضول زیرکی ضد شکستست و نیاز زیرکی دان دام برد و طمع و گاز زیرکان با صنعتی قانع شده زانکه طفل خورد را مادر نهار **** عدل چبود وضع اندر موضعش نیست باطل هرچه یزدان آفرید **** جوش نطق از دل نشان دوستیست دل که دلبر دید که ماند ترش یار را با یار چون بنشسته شد **** عشق مستقسیست مستسقی طلب روز بر شب عاشقست و مظطرب نیست شان از جستجو یک لحظه ایست این گرفته پای آن آن گوش این در دل معشوق جمله عاشق است در دل عاشق به جز معشوق نیست **** این دلم هرگز نمی گوید دروغ آ ن دلیل قاطعی بود بر فساد هم بداند هم نداند دل فنش گویی دل گویدی که میل او **** گفت شاهد زان به جای دیده است مدعی دیدست اما با غرض حق همی خواهد که تو زاهد شوی کین غرض ها پردۀ دیده بود **** گر هزاران موش پیش آرند سر کی به پیش آیند موشان ای فلان هست جمیعت به صورت ها فشار نیست جمیعت ز بسیاری جسم **** زین حکایت کرد آن ختم رسل که نگنجیدم در افلاک و خلا در دل مؤمن بگنجیدم چو ضیف تا به دلالی آن دل فوق و تحت **** ما کجا بودیم کان دیان دین زاختران می ساخت او مصباح ها چون همی کرد از عدم گردون پدید ای بسا بنیاد ها پنهان و فاش آدم اظطرلاب اوصاف علوست هرچه در وی می نماید عکس اوست تو هم از دشمن چو کینی می کشی آن عداوت اندرو عکس حقست وان گنه در وی زجنس جرم تست خلق زشتت اندرو رویت نمود چونکه قبح خویش دیدی ای حسن **** جان چه باشد که توسازی زو سند زو حیات عشق خواه و جان مخواه خلق را چون آب دان صاف و زلال علمشان و عدلشان و لطفشان بادشاهان مظهر شاهی حق قرن ها بگذشت و این قرن نویست عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم قرن ها بر قرنها رفت ای همام جمله تصویرات عکس آب جوست باز عقلش گفت بگذار این حول خواجه را چون غیر گفتی از قصور خواجه را که در گذشتست از اثیر خواجۀ جان بین مبین جسم گران خواجه را از چشم ابلیس لعین ما رمیت اذ رمیت احمد بدست خدمت او خدمت حق کردنست خاصه این روزن درخشان از خودست پیش این خورشید کی تابد هلال طالبست و غالبست آن کردگار دو مگو و دو مدان و دو مخوان خواجه هم در نور خواجه آفرین هست احول را در این ویرانه دیر ور دو چشم حق شناس آمد ترا **** روح چون من امر ربی مختفیست **** چیست آن جاذب نهان اندر نهان **** راه لذت از درون دان نه از برون آن یکی در کنج مسجد مست و شاد کار و بار انبیا و مرسلون تو برون رو هم ز افلاک و دوار **** چون تو می بینی و نیک می کنی چونکه تقصیر و فسادی می رود چشم چون نرگس فروبندی که چی؟ وان عصا کش که گزیدی در سفر دست کورانه به حبل الله زن چیست حبل الله رها کردن هوا گه چو کابوسی نماید ماه را قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال زین سبب درخواست از حق مصطفا تا به آخر چون بگردانی ورق **** صورت از بی صورت آید در وجود حیرت محض آردت بی صورتی **** بی نهایت کیش ها و پیشه ها فاعل مطلق یقین بی صورت است گه گه آن بی صورت از کتم عدم تا مدد گیرد از او هر صورتی چون صور بنده ست بر یزدان مگو در تضرع جوی و در افنای خویش **** علم دریاییست بی حد و کنار گر هزاران سال باشد عمر او **** ای دلی که جمله را کردی تو گرم **** عارفان زانند دایم آمنون امنشان از عین خوف آمد پدید امن دیدی گشته در خوف خفی **** عمر در صندوق برد از اندهان آن سری که نیست فوق آسمان **** کیست مولا آنکه آزادت کند چون به آزادی نبوت هادی است ای گروه مؤمنان شادی کنید **** ما رمیت اذ رمیتی فتنه یی آفتابی در یکی ذره نهان ذره ذره گردد افلاک و زمین این چنین جانی چه در خورد تنست ای تن گشته وثاق جان بسست ای هزاران جبرییل اندر بشر ای هزاران کعبه پنهان در کنیس سجده گاه لامکانی در مکان که چرا من خدمت این طین کنم نیست صورت چشم را نیکو بمال **** روح زیبا چون که وارست از جسد صد هزاران غیب پیشش شد پدید آنچه او اندر کتب بر خوانده بود گلشنی کز بقل روید یک دم است گلشنی کز گل دمد گردد تباه **** چون تو عاشق نیستی ای نر گدا کوه را گفتار کی باشد ز خود گفت تو زان سان که عکس دیگریست خشم و ذوقت هردو عکس دیگران تا به کی عکس خیال لامعه ؟ تا که گفتارت ز حال تو بود منطقی کز وحی نبود از هواست **** موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی مادح خورشید مداح خود است ذم خورشید جهان ذم خود است **** ما در این دهلیز قاضی قضا که بلی گفتیم و آن را ز امتحان این نماز و روزه و حج و جهاد این زکات و هدیه و ترک حسد خوان و مهمانی پی اظهار اوست **** آب چون پیگار کرد و شد نجس حق ببردش باز در بحر صواب چون شوم آلوده باز آنجا روم **** فعل و قول آمد گواهان ضمیر چون ندارد سیر سرت در درون فعل و قول آن بول رنجوران بود وان طبیب روح در جانش رود حاجتش ناید به فعل و قول خوب **** گرچه آن مطعوم جانست و نظر گر نگشتی دیو جسم آن را اکول **** قبله جان را چو پنهان کرده اند **** گفت درویشی به درویشی که تو گفت بی چون دیدم اما بهر قال دیدمش سوی چپ او آذری سوی چپش بس جهان سوز آتشی سوی آن آتش گروهی برده دست لیک لعب بازگونه بود سخت هرکه در آتش همی رفت وشرر هرکه سوی آب می رفت از میان کم کسی بر سر این مضمر زدی جز کسی که بر سرش اقبال ریخت کرده ذوق نقد را معبود خلق **** بر من آرد رحم جاهل از خری **** من نیم فرعون کایم سوی نیل **** عقل جزوی عقل را بد نام کرد بر خیال و حیله کم تن تار را مکر کن در راه نیکو خدمتی مکر کن تا وارهی از مکر خود مکر کن تا کمترین بنده شوی من غلام آنکه نفروشد وجود چون بگرید آسمان گریان شود **** صبر نبود چون نباشد میل تو هین مکن خود را خسی رهبان مشو بی هوا نهی از هوا ممکن نبود انفقو گفتست پس کسبی بکن گرچه آورد انفقو را مطلق او همچنان چون شاه فرمود اصبروا پس کلو از بهر دام شهوتست **** عاشقان را شادمانی و غم اوست غیر معشوق ار تماشایی بود عشق آن شعله ست کو چون بر فروخت **** اختیار آن را نکو باشد که او عقل باید نور ده چون آفتاب **** می گریزم تا رگم جنبان شود آنکه از غیری بود او را فرار من که خصمم هم منم اندر گریز نه به هند است ایمن و نه درختن **** پر پی غیرست و سر از بهر من جان فدا کردن برای صید غیر هین مشو چون قند پیش طوطیان فقر فخری بهر آن آمد سنی **** تو از آن روزی که در هست آمدی گر برآن حالت ترا بودی بقا از مبدل هستی اول نماند همچنین تا صد هزار ان هستی ها **** دل که گر هفصد چو این هفت آسمان این چنین دل ریزه ها را دل مگو صاحب دل آینه شش رو شود صد جوال زر بیاری ای غنی گر ز تو راضیست دل من راضی ام ننگرم در تو در آن دل بنگرم آن دلی آور که قطب عالم اوست از برای آن دل پر نور و بر رو بیاور آن دلی کو شاه خوست گویی آن دل زین جهان پنهان بود **** من الیف مرغزاری بوده ام گر قضا انداخت ما را در عذاب گر گدا گشتم گدا رو کی شوم **** تا بدانی در عدم خورشید هاست پس خزانه صنع حق باشد عدم **** پس پیغمبر گفت بهر این طریق اولش علمست آنگاهی عمل پس لباس کبر بیرون کن زتن علم آموزی طریقش قولی است فقر خواهی آن به صحبت قایم است دانش آن را ستاند جان ز جان تا دلش را شرح آن سازد ضیا که درون سینه شرحت داده ایم تو هنوز از خارج آن را طالبی؟ چشمه شیر است در تو بی کنار منفذی داری به بحر ای آبگیر که الم نشرح نه شرحت هست باز در نگر در شرح دل در اندرون یک سبد پر نان ترا در فر ق سر در سر خود پیچ هل خیره سری تا به زانویی میان آب جو پیش آب و پس هم آب با مدد اسپ زیر ران و فارس اسب جو هی نه اسپ است این به زیر تو پدید؟ مست آب و پیش روی اوست آن چون گهر در بحر گوید بحر کو **** عدل چه بود آب ده اشجار را عدل وضع نعمتی در موضعش ظلم چه بود وضع در نا موضعی نعمت حق را به جان و عقل ده **** خان و مان چون خرقه و این حرص ریش **** شرع چون کیله و ترازو دان یقین **** گیرم این وحی نبی گنجور نیست چونکه اوحی الرب الی النحل امدست او به نور وحی حق عزوجل این که کرمناست و بالا می رود نه تو اعطیناک کوثر خوانده یی **** گریه او خنده او آن سریست **** شهوت از خوردن بود کم کن ز خور **** قابلی گر شرط فعل حق بدی ای گرفتار سبب بیرون مپر هرچه خواهد آن مسبب آورد لیک اغلب بر سبب راند نفاذ چون سبب نبود چه ره جوید مرید این سبب ها بر نظر ها پرده است دیده یی باید سبب سوراخ کن **** ور نکردی زندگانی منیر **** هر خیالی کو کند در دل وطن **** این نکردست او گر کرد او رواست هرچه محبوبم کند من کرده ام باز گفتی دور از آن خو و خصال **** تو جهان را قدر دیده دیده یی عارفان را سرمه یی هست ان بجوی **** گفت مجنون من نمی ترسم ز نیش منبلم بی زخم ناساید تنم لیک از لیلی وجود من پر است ترسم ای فصاد گر فصدم کنی داند آن عقلی که او دل روشنیست **** گفت من در تو چنان فانی شدم بر من از هستی من جز نام نیست زان سبب فانی شدم من این چنین همچو سنگی کو شود کل لعل ناب وصف آن سنگی نماند اندر او بعد از آن گر دوست دارد خویش را ور که خور را دوست دارد او به جان خواه خود را دوست دارد لعل ناب اندرین دو دوستی خود فرق نیست **** همچو چه کن خاک می کن گر کسی گر رسد جذبه خدا آب معین کار می کن تو به گوش آن مباش هرکه رنجی دید گنجی شد پدید گفت پیغمبر رکوعست و سجود حلقه آن در هر انکو می زند **** گفت من دانم عطای تست این بهر آن پیغمبر این را شرح ساخت چارقت نطفه ست و خونت پوستین بهر ان دادست تا جویی دگر **** پس محبت وصف حق دان عشق نیز وصف حق کو وصف مشت خاک کو شرح عشق ار من بگویم بر دوام زانکه تاریخ قیامت را حد است زاهد با ترس می تازد به پا **** قطب آن باشد که گرد خود تند **** چون زچشمه آمدی چونی تو خشک زانکه می گویی و شرحش می کنی **** صد دلیل آرد مقلد بر زبان مشک آلودست الا مشک نیست آن مقلد صد دلیل و صد بیان چونکه گوینده ندارد جان و فر می کند گستاخ مردم را به راه پس حدیثش گرچه بس با فر بود **** آسمان شو ابر شو باران ببار آب اندر ناودان عاریتیست فکر و اندیشه ست مثل ناودان آب باران باغ صد رنگ آورد **** چونکه مردی نیست خنجر ها چه سود از علی میراث داری ذوالفقار گر فسونی یاد داری از مسیح کشتیی سازی ز توزیع و فتوح بت شکستی گیرم ابراهیم وار گر دلیلت هست اندر فعل آر آن دلیلی که ترا مانع شود خایفان راه را کردی دلیر بر همه درس توکل می کنی **** چونکه بی تمیزیان مان سرورند نیست شاه شهر ما بیهوده گیر آدمی باش و ز خر گیران مترس چرخ چارم هم ز نور تو پر است تو زچرخ و اختران هم برتری **** چون ترا وهم تو دارد خیره سر عاجزم من از منی خویشتن بی من و مایی همی جویم به جان هرکه بی من شد همه منها خوداوست آینه بی نقش شد یابد بها **** عاشقی کز عشق یزدان خوردقوت وین بدن که دارد آن شیخ فطن **** در نگنجد عشق در گفت و شنید قطره های بحر را نتوان شمرد عشق بشکافد فلک را صد شکاف **** او بگفتی خانه دل خلوت است اندرو جز عشق یزدان کار نیست خانه رامن روفتم از نیک و بد هرچه بینم اندرو غیر خدا **** حرص کور و احمق و نادان کند **** چون نباشد نور دل دل نیست آن آن زجاجی کو ندارد نور جان نور مصباحست داد ذوالجلال لاجرم در ظرف باشد اعتداد نور شش قندیل چون آمیختند آن جهود از ظرفها مشرک شدست چون نظر بر ظرف افتد روح را جو که آبش هست جو خود آن بود این نه مردانند این ها صورتند **** دیگ های فکر می بینی به جوش چند بینی گردش دولاب را تو همی گویی که می بینم و لیک گردش کف را چو دیدی مختصر آنکه کف را دید سر گویان بود آنکه کف را دید نیت ها کند انکه کف ها دید باشد در شمار انکه او کف دید در گردش بود **** امر و نهی و خشم و تشریف و عتاب اختیاری هست در ظلم و ستم اختیار اندر درونت ساکن است اختیار و داعیه در نفس بود اختیاری هست در ما ناپدید **** اختیارش اختیار ما تند چون که گفتی کفر من خواست ویست زانکه بی خواه تو خود کفر تو نیست **** چون نه یی رنجور سر را بر مبند جهد کن کز جام حق یابی نوی آنگه آن می را بود کل اختیار هرچه گویی گفتۀ می باشد آن کی کند آن مست جز عدل و صواب جادوان فرعون را گفتند بیست دست و پای ما می آن واحد است قول بنده ایش شاءالله کان بلکه تحریضست بر اخلاص و جد حق بود تأویل کان گرمت کند ور کند سست این حقیقت را بدان این برای گرم کردن آمدست معنی قران ز قران پرس و بس پیش قران گشت قربانی و پست روغنی کو شد فدای گل به کل **** بلکه معنی آن بود جف القلم فرق بنهادم میان خیر و شر ذره یی گر در تو افزونی ادب قدر آن ذره ترا افزون دهد ذره یی گر جهد تو افزون بود پیش این شاهان هماره جان کنی گفت غمازی که بد گوید ترا پیش شاهی که سمیع است و بصیر معنی جف القلم کی آن بود **** هست تعلیم خسان ای چشم شوخ خویش را تعلیم کن عشق و نظر نفس تو با تست شاگرد وفا تا کنی مر غیر را حبر و سنی متصل چون شد دلت با آن عدن امر قل زین آمدش کای راستین **** همچنین بحث است تا حشر بشر گر فروماندی ز دفع خصم خویش **** گونه گونه شربت و کوزه یکی باده از غیبست و کوزه زین جهان بس نهان از دیده نا محرمان تو بهاری ما چو باغ سبز خوش تو چو جانی ما مثال دست و پا تو چو عقلی ما مثال این زبان تو مثال شادی و ما خنده ایم جنبش ما هر دمی خود اشهد است **** ما بدانستیم ما این تن نه ایم ای خنک آن را که ذات خود شناخت **** ریش شانه کرده که من سابقم هین روش بگزین و ترک ریش کن **** باز ایمان گر خود ایمان شماست انکه صد میلش سوی ایمان بود زانکه نامی بیند و معنیش نی عشق او زآورد ایمان بفسرد **** ذره نبود جز حقیری منجسم گفتن ذره مرادی دان خفی آفتاب نیز ایمان شیخ جمله پستی گنج گیرد تا ثری او یکی جان دارد از نور منیر ای عجب اینست او یا آن بگو گروی این است ای برادر چیست آن ور وی آنست این بدن ای دوست چیست بایزید ار این بود آن روح چیست حیرت اندر حیرت است ای یار من هردو او باشد ولیکن ریع زرع حکمت این اضداد را با هم ببست روح بی قالب نداند کار کرد قالبت پیدا و آن جانت نهان **** او چه داند امر معروف از سگی **** باده اندر خنب می جوشد نهان ای همه دریا چه خواهی کرد نم ای مه تابان چه خواهی کرد گرد تاج کرمناست بر فرق سرت تو خوش و خوبی و کان هر خوشی جوهرست انسان و چرخ او را عرض ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش علم جویی از کتب ها و فسوس بحر علمی در نمی پنهان شده می چه باشد یا سماع و یا جماع **** این یکی نقشش نشسته در جهان این دهانش نکته گویان با جلیس گوش ظاهر این سخن را ضبط کن چشم ظاهر ضابط حیله بشر پای ظاهر در صف مسجد صواف جزو جزوش را تو بشمر همچنین این که در وقتست باشد تا اجل **** دور گردون ها ز موج عشق دان کی جمادی محو گشتی در نبات ذره ذره عاشقان آن کمال **** اندرین بحث ار خرد ره بین بدی کی شود کشف از تفکر این انا **** چون که مستم کرده یی حدم مزن چون شوم هشیار آنگاهم بزن **** موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی پس بد مطلق نباشد در جهان در زمانه هیچ زهر و قند نیست **** در حقیقت هر عدو داروی تست که از و اندر گریزی در خلا در حقیقت دوستانت دشمند **** هست حیوانی که نامش اشغر است تا که چوبش می زنی به می شود نفس مؤمن اشغری آمد یقین زین سبب بر انبیا رنج و شکست **** این جهان همچون خرابست و تو گنج زان چنین بی خردگی کردم گزاف تا زبانم چون ترا نامی نهد **** بنده را کی زهره باشد کز فضول ای ندانسته تو شرو خیر را امتحان خود چو کردی ای فلان **** آنکه او مغلوب اندر لطف ماست منتهای اختیار آنست خود **** جان گرگان و سگان هر یک جداست جمع گفتم جان هاشان من به اسم همچو آن یک نور خورشید سما لیک یک باشد همه انوار شان چون نماند خانه ها را قاعده متحد نقشی ندارد این سرا هم مثال ناقصی دست آورم پس کسانی کز جهان بگذشته اند گر زقران نقل خواهی ای حرون محضرون معدوم نبود نیک بین **** **** پس به صورت عالم اصغر تویی **** گر بدزدی وز گل من می بری تو همی ترسی زمن لیک از خری گر چه مشغولم چنان احمق نیم چون ببینی مر شکر را زآزمود **** ای تو در پیکار خود را باخته یی تو به هر صورت که آیی بیستی یک زمان تنها بمانی تو زخلق این تو کی باشی که تو آن اوحدی مرغ خویشی صید خویشی دام خویش جوهر آن باشد که قایم با خود است گر تو آدم زاده یی چون او نشین چیست اندر خم که اندر نهر نیست این جهان خمست و دل چون جوی آّب **** جسم ما رو پوش ما شد در جهان شاه دین را منگر ایی نادان به طین **** چون تو باشی بخت خود ای معنوی تو ز خود کی گم شوی ای خوش خصال **** چون سلیمان شو که تا دیوان تو چون سلیمان باش بی وسواس و ریو خاتم تو این دلست و هوش دار پس سلیمانی کند بر تو مدام **** آدمی اول حریص نان بود سوی کسب و سوی غصب و صد حیل چون به نادر گشت مستغنی ز نان تا که اصل و فصل او را بر دهند در گذر از صورت و از نام خیز پس بپرس از حد او وز فعل او **** این نجوم و طب و حی انبیاست عقل جزوی عقل استخراج نیست زان همی دادن بتانی تن به کار همچنین هر فکری که گرمی در آن ای خدای راز دان خوش سخن عیب کار نیک را منما به ما **** صوفیی در باغ از بهر گشاد پس فرو رفت او به خود اندر نغول که چه خسپی اخر اندر رز نگر امر حق بشنو که گفتست انظرو گفت آثارش دلست ای بوالهوس با غها و سبزه در عین جان باغها و میوه ها اندر دلست **** داند او کو نیکبخت و محرمست زیرکی سباحی آمد در بحار هل سباحت را رها کن کبر و کین وانگهان دریای ژرف بی پناه عشق چون کشتی بود بهر خواص زیرکی بفروش و حیرانی بخر همچو کنعان سر زکشتی وا مکش کاشکی او آشنا نا موختی کاش چون طفل از حیل جاهل بدی یا به علم نقل کم بودی ملی با چنین نوری چو پیش آری کتاب زیرکی چون کبر و با د انگیز تست ابلهی نه کو به مسخرگی دو توست **** علم و مال و منصب و جاه و قران پس غزا زین فرض شد بر مؤمنان **** خواند مزمل نبی را زین سبب سر مکش اندر گلیم و رو مپوش هین مشو پنهان ز ننگ مدعی خیز بنگر کاروان ره زده خضر وقتی غوث هر کشتی تویی پیش این جمعی چو شمع آسمان وقت خلوت نیست اندر جمع آی هین روان کن ای امام المتقین هر که در مکر تو دارد دل گرو عقل ها از نور من افروختند چون تو اسرافیل وقتی راست خیز هرکه گوید کو قیامت ای صنم ؟ **** یک گره را جمله عقل و علم و جود نیست اندر عنصرش حرص و هوی یک گروه دیگر از دانش تهی او نبیند جز که اصطبل و علف این سوم هست آدمی زاد و بشر نیم خر خود مایل سفلی بود آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب مرده گردد شخص کو بی جان شود زانکه جانی کان ندارد هست پست **** جان ز هجر عرش اندر فاقه یی جان گشاید سوی بالا بال ها **** چون جوال بس گرانی می بری که چه داری در جوال از تلخ و خوش ورنه خالی کن جوالت را ز سنگ در جوال آن کن که می باید کشید **** همچنین هر جزو عالم می شمر هرکه آخِر بین تر او مسعود تر **** حق از ایجاد جهان افزون نشد لیک افزون گشت اثر ز ایجاد خلق هست افزون اثر اظهار او هست افزونی هر ذاتی دلیل **** ما رمیت اذ رمیت ابتلاست وان همه کار تو بی نور است و زشت خوش نگردد از مدیحی سینه ها ای دل از کین و کراهت پاک شو **** کو نشان پاکبازی ای ترش صد نشان باشد درون ایثار را شرم دار و لاف کم زن جان مکن **** لوح محفوظست او را پیشوا نه نجومست و نه رملست و نه خواب از پی روپوش عامه در بیان وحی دل گیرش که منظر گاه اوست مومنا ینظر بنور الله شدی **** جسم را نبود از آن عز بهره یی جسم از جان روز افزون می شود حد جسمت یک دو گز خود بیش نیست **** گفت پیغمبر که احمق هر که هست عقل دشنامم دهد من راضیم نبود آن دشنام او بی فایده احمق ار حلوا نهد اندر لبم **** از کتاب و اوستاد و فکر و ذکر عقل تو افزون شود بر دیگران لوح حافظ باشی اند دور و گشت عقل دیگر بخشش یزدان بود چون ز سینه آب دانش جوش کرد ور ره نبعش بود بسته چه غم عقل تحصیلی مثال جوی ها راه آبش بسته شد شد بی نوا **** شیر گیر ار خون نره شیره خورد ور سخن پردازد از زر کهن باده یی را می بود این شر و شور که ترا از تو به کل خالی کند گرچه قران از لب پیغامبر است **** با خودی با بی خودی دوچار زد ای زده بر بی خودان تو ذولفقار زانکه بیخود فانی است است آمنست نقش او فانی و او شد آینه ور ببینی روی زشت آن هم تویی او نه اینست و نه آن او ساده است چون رسید اینجا سخن لب در ببست **** نی همه جا بیخودی شر می کند گر بود عاقل نکو فر می شود لیک اغلب چون بدند و نا پسند **** آنکه او از پرده تقلید جست نور پاکش بی دلیل و بی بیان **** عاقل آن باشد که او با مشعله است پیرو نور خود است آن پیش رو مؤمن خویشست و ایمان آورید دیگری که نیم عاقل آمد او دست در وی زد چوکور اندر دلیل آن خری کز عقل جو سنگی نداشت **** بی محک پیدا نگردد وهم و عقل این محک قران و حال انبیاست **** هر بنای کهنه کابادان کنند **** هست جنت را ز رحمت هشت در **** مشرق و مغرب که نبود بی قرار تو بدان فخر آوری کز ترس بند هرکرا مردم سجودی می کنند **** چون نمردی و نگشتی زنده زو چون بدو زنده شدی آن خود وی است شرح این در آینه اعمال جو **** آن خداوندی که دادندت عوام ده خداوندی عاریت به حق **** نیل را بر قبطیان حق خون کند تا بدانی پیش حق تمیز است **** گفت بی برهان نخواهم من شنید هین بیاور حجت و برهان که من گفت حجت در درون جانمست **** پس ز پس می بیند او تا اصل اصل هرکسی اندازه روشن دلی هرکه صیقل بیش کرد او بیش دید گر توگویی کان صفا فضل خداست قدر همت باشد آن جهد و دعا *** هیچ نبود منکری گر بنگری بل برای قهر خصم اندر حسد وان فزونی هم پی طمعی دگر **** بهر اظهارست این خلق جهان کنت کنزاً کنت مخفیاً شنو **** ور گشادی عقد او راعقل ها **** تا نفخت فیه من روحی ترا جهد کن در بیخودی خود را بیاب خفته باشی بر لب جو خشک لب دور می بینی سراب و می دوی هر قدم زین آب تازی دور تر عین آن حزمت حجاب این شده فکر خفته گر دو تا و گر سه تاست موج بروی می زند بی احتراز خفته می بیند عطشهای شدید جامه خفته خورد از جوی آب می رود کانجای بوی اب هست زانکه آنجا گفت زینجا دور شد **** وهم را مژده است و پیش عقل نقد کافران را درد و مؤمن را بشیر زانکه عاشق در دم نقد است مست **** گر همی جویید در بی بها می زن آن حقله در و بر باب بیست نیست حاجتتان بدین راه دراز پیش او آیید اگر خایین نه اید **** شربتی خوردم ز الله اشتری آنکه جوی و چشمه ها را آب داد کافییم بدهم ترا من جمله خیر کافییم بی نان ترا سیری دهم بی بهارت نرگس و نسرین دهم کافیم بی داروت درمان کنم **** آن منی و هستیت باشد حلال **** آمده اول به اقلیم نبات سالها اندر نباتی عمر کرد وز نباتی چون به حیوانی فتاد جز همین میلی که دارد سوی آن جزو عقل این از آن عقل کلست سایه اش فانی شود آخر در او باز از حیوان سوی انسانیش همچنین اقلیم تا اقلیم رفت عقل های اولینش یاد نیست تا رهد زین عقل پر حرص و طلب گر چو خفته گشت و شد ناسی ز پیش هم چنان دنیا که حلم نایمست تا بر آید نا گهان صبح اجل خنده اش گیرد از آن غمهای خویش هر چه تو در خواب بینی نیک و بد آنچه کردی اندرین خواب جهان تا نپنداری که این بد کردنیست **** قرب بی چونست عقلت را به تو قرب بی چون چون نباشد شاه را غیر فصل و وصل پی بر از دلیل پی پیاپی می بر ار دوری ز اصل این تعلق را خرد چون ره برد زین وصیت کرد ما را مصطفی آنکه در ذاتش تفکر کردنیست هست آن پندار او زیرا به راه هر یکی در پرده موصول خوست پس پیمبر دفع کرد این وهم از او **** پس به صورت آدمی فرع جهان ظاهرش را پشه یی آرد به چرخ موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی قوت جبریل از مطبخ نبود همچنان این قوت ابدال حق جسمشان را هم زنور اسرشته اند چونکه موصوفی به اوصاف جلیل گفت اولاد منند این اولیا از برای امتحان خوار و یتیم پشت دار جمله عصمتهای من هان و هان این دلق پوشان منند ورنه کی کردی به یک چوبی هنر ورنه کی کردی به یک نفرین بد بر نکندی یک دعای لوط راد رقص آن جا کن که خود را بشکنی رقص و جولان بر سر میدان کنند چون رهند از دست خود دستی زنند مطربانشان از درون دف می زنند تو نبینی لیک بهر گوششان تو نبینی بر گها را کف زدن **** آن که گستاخ آمدند اندر زمین چون به گورستان روی این مرتضی تا به ظاهر بینی آن مستان کور چشم اگر داری تو کورانه میا آن عصای حزم و استدلال را ور عصای حزم و استدلال نیست گام زان سان نه که نا بینا نهد لرز لرزان و به ترس و احتیاط **** پس صفات آدمی شد آن جماد کز جهان زنده زاول آمدیم جمله اجزا در تحرک در سکون ذکر و تسبیحات اجزای نهان **** گر ز صورت بگذرید ای دوستان صورت خود چون شکستی سوختی بعد از آن هر صورتی را بشکنی **** مال او یابد که کسبی می کند مصطفایی کو که جسمش جان بود اهل تن را جمله علم بالقلم **** گشت مستک آن گدای ژنده دلق مال مار آمد که در وی زهر هاست **** بوی بر از جزو تا کل ای کریم جنگها می آشتی آرد درست مار گیر از بهر حیرانی خلق آدمی کوهیست چون مفتون شود خویشتن نشناخت مسکین آدمی خویشتن را آدمی ارزان فروخت صد هزاران مار و که حیران اوست عالم افسردست و نام او جماد باش تا خورشید حشر آید عیان نفست اژدر هاست او کی مرده است گر بیابد آلت فرعون او آنگه او بنیاد فرعونی کند کرمکست آن اژدها از دست فقر اژدها را دار در برف فراق **** لامکانی که درو نور خداست ماضی و مستقبلش نسبت به تست **** نام تو از ترس پنهان می گوند از هراس و ترس کفار لعین من مناره پر کنم آفاق را چاکرانت شهر ها گیرند و جاه آنچنان کرد و از آن افزون که گفت گفت پیغمبر که خسپد چشم من شاه بیدار است حارس خفته گیر وصف بیداری دل این معنوی **** ذکر موسی بند خاطر ها شدست ذکر موسی بهر رو پوش است لیک موسی و فرعون در هستی تست **** از نظر گاهست ای مغز وجود از نظر گه گفت شان شد مختلف در کف هرکس اگر شمعی بدی چشم حس همچون کف دستست و بس **** چیز دیگر ماند اما گفتنش نه تو گویی هم به گوش خویشتن **** تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق آن توِ زفتت که آ ن نهصد تو است **** دم مزن تا بشنوی زان آفتاب دم مزن تا دم زند بهر تو روح **** گفت بیزارم زغیر ذات تو تو همی دانی که چونم با تو من زنده از تو شاد از تو عایلی متصل نه منفصل نه ای کمال ماهیانیم و تو دریای حیات **** منگر اندر نقش زشت و خوب خویش منگر آن که تو حقیری یا ضعیف تو به هر حالی که می باشی طلب خشکی لب هست پیغامی ز آب کین طلب کاری مبارک جنبشیست **** علم را دو پر گمان را یک پر است ور همه گویند او را گم رهی او نیفتد در گمان از طعنشان بلکه گر دریا و کوه آید به گفت هیچ یک ذره نیافتد در خیال **** من ترا بی این کرامتها ز پیش این کرامت بهر ایشان دادمت تو از آن بگذشته یی کز مرگ تن **** این جهان خوابست اندر ظن مه ایست گر به خواب اندر سرت ببرید گاز **** کور را هر گام باشد ترس چاه مرد بینا دید عرض راه را **** گرچه بیرون اند از دور زمان گریه از هجران بود یا از فراق خلق اندر خواب می بینندشان زین جهان خود را دمی پنهان کنم حس اسیر عقل باشد ای فلان **** بهر یزدان می زید نه بهر گنج هست ایمانش برای خواست او ترک کفرش هم برای حق بود **** او بگفتی یا رب ای دانای راز در میان بحر اگر بنشسته ام **** تو سفر کردی ز نطفه تا به عقل سیر جان بی چون بود در دور و دیر **** بنده گان حق رحیم و بردبار مهربان بی رشوتان یاری گران آن دلی کز آسمان ها بر تر است همچنین هر شهوتی اندر جهان هریکی زینها ترا مستی کند این خمار غم دلیل آن شدست جز به اندازه ضرورت زین مگیر **** نور این دانی که حیوان دید هم من چو خورشیدم درون نور غرق رفتنم سوی نماز و این خلا **** بند معقولات آمد فلسفی عقل عقلت مغز و عقل تست پوست چونکه قشر عقل صد برهان دهد عقل دفتر ها کند یکسر سیاه هم چنانکه قدر تن از جان بود گر بدی جان زنده بی پرتو کنون هین بگو که ناطقه جو می کند **** عور ترسان که منم دامن کشان صد هزاران فضل داند از علوم داند او خاصیت هر جوهری که همی دانم یجوز و لا یجوز این روا و آن ناروا دانی و لیک قیمت هر کاله می دانی که چیست سعد ها و نحس ها دانسته ایی جان جمله علمها این است این آن اصول دین بدانستی ولیک از اصولینت اصول خویش به **** ان طبیبان طبیعت دیگرند ما به دل بی واسطه خوش بنگریم آن طبیبان غذا اند و ثمار ما طبیبان فعالیم و مقال کین چنین فعلی ترا نافع بود این چنین قولی ترا پیش آورد آن طبیبان را بود بولی دلیل دست مزدی می نخواهیم از کسی آفتابی در سخن آمد که خیز تو بگویی آفتابا کو گواه؟ **** حزم چه بود در دو تدبیر احتیاط آن یک گوید در این ره هفت روز آن دگر گوید دروغ است این بران حزم آن باشد که بر گیری تو آب گر بود در راه آب این را بریز **** باز مرغی فوق دیواری نشست یک نظر او سوی صحرا می کند این نظر با آن نظر چالیش کرد باز مرغی کان تردد را گذاشت شاد پر و بال او بخاً لّهٌ هر که او را مقتدا سازد برست **** و آفرید او وصفهای عارضی سنگ را گویی که زر شو بیهوده ست ریگ را گویی که گل شو عاجز است رنجها داده است کان را چاره نیست رنجها داده ست کان را چاره هست این دوا ها ساخت بهر ایتلاف بلکه اغلب رنجها را چاره است **** انبیا گفتند نومیدی بدست از چنین محسن نشاید نا امید خود گرفتم که شما سنگین شدیت هیچ مارا با قبولی کار نیست او بفرمودستمان این بنده گی جان برای امر او داریم ما غیر حق جان نبی را یار نیست مزد تبلیغ رسالاتش از اوست ما بر این درگه ملولان نیستیم دل فرو بسته و ملول آن کس بود دلبر و مطلوب با ما حاضر است دایماً تر و جوانیم و لطیف قوم گفتند ار شما سعد خودیت جان ما فارغ بد از اندیشه ها طوطی نقل و شکر بودیم ما انبیا گفتند فال زشت و بد گر تو جایی خفته باشی با خطر مهربانی مر ترا آگاه کرد تو بگویی فال بد چون می زنی؟ از میان فال بد من خود ترا **** گرچه مقصود از کتاب آن فن بود لیک از او مقصود این بالش نبود ما خلقت الجن و الانس این بخوان **** ای بسا عالِم ز دانش بی نصیب **** چون نهی بر پشت کشتی بار را تو نمی دانی که از هردو کیی گر بگویی تا ندانم من کیم من در این ره ناجی ام یا غرقه ام من نخواهم رفت این ره با گمان هیچ بازرگانیی ناید ز تو تاجر ترسنده طبع شیشه جان بل زیان دارد که محرومست و خوار **** تو ز طفلی چون سبب ها دیده یی با سببها از مسبب غافلی **** تن شناسان زود ما را گم کنند جان شناسان از عدد ها فارغ اند جان شو و از راه جان جان را شناس آنکه آدم را بدن دید او رمید آن دو دیده روشنان بودند از این **** اختیار آمد عبادت رانمک گردش او را نه اجر و نه عقاب جمله عالم خود مسبح آمدند تیغ در دستش نه از عجزش بکن زانکه کرمنا شد آدم ز اختیار **** آنکه بدهد بی امید سود ها یا ولی حق که خوی حق گرفت کو غنی است و جز او جمله فقیر **** مغز هر میوه بهست از پوستش مغز نغزی دارد آخر آدمی **** غفلت از تن بد چون تن روح شد **** نص وحی روح قدسی دان یقین عقل از جان گشت با ادراک و فر لیک جان در عقل تأثیری کند نوح وار از صدقی زد در تو روح **** ور بگویی من چه دانم نوح را این سخن هم راستست از روی آن عجز از ادراک ماهیت ای عمو زانکه ماهیات و سر سر آن در وجود از سر حق و ذات او چونکه آن مخفی نماند از محرمان **** مارمیت اذ رمیت از نسبتست آن تو آفکندی که در دست تو بود مشت مشت تست و افکندن زماست **** تو مکن تهدیدم از کشتن که من عاشقان را هر زمانی مردنیست او دو صد جان دارد از جان هدی هر یکی جان را ستاند ده بها گر بریزد خون من آن دوست رو آزمودم مرگ من در زنده گیست **** هر که در خلوت به بینش راه یافت با جمال جان چو شد هم کاسه یی **** گفت من مستسقی ام آبم کشد گر بیاسامد مرا دست و شکم گویم آنگه که بپرسند از بطون از جمادی مردم و نامی شدم مردم از حیوانی و آدم شدم حمله دیگر بمیرم از بشر وز ملک هم بایدم جستن ز جو بار دیگر از ملک قربان شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون آب کوزه چون در آب جو شود وصف او فانی شد و ذاتش بقا صورت تن گو برو من کیستم چون نفخت بودم از لطف خدا **** مرغ جانش موش شد سوراخ جو زان سبب جانش وطن دید و قرا ر هم در این سوراخ بنایی گرفت پیشه هایی که مر ورا درمزید **** من عجب دارم ز جویای صفا **** گبر ترسان دل بود کو از گمان می رود در ره نداند منزلی چون نداند ره مسافر چون رود هر که گوید های این سو راه نیست ور بداند ره دل با هوش او پس مشو همراه این شتر دلان **** گر نه نفست از درون راهت زدی زان عوان مقتضی که شهوتست **** هر گمان تشنه یقین است ای پسر چون رسد در علم پس پر پا شود زانکه هست اندر طریق مفتتن علم جویای یقین باشد بدان اندر الهیکم بجو این را کنون می کشد دانش به بینش ای علیم دید زاید از یقین بی امتهال اندر الهیکم بیان این ببین از گمان و از یقین بالاترم عاشق آنم که هر آن آن اوست من نلافم ور بلافم همچو آب چون بدزدم چون حفیظ مخزن اوست هر که از خورشید باشد پشت گرم هم چو روی آفتاب بی حذر هر پیغمبر سخت رو بد در جهان رو نگردانید از ترس و غمی هر زمان گوید به گوشم بخت نو من ترا غمگین و گریان زان کنم تلخ گردانم ز غمها خوی تو نه تو صیادی و جویای منی حیله اندیشی که در من در رسی چاره می جوید پی من درد تو من توانم هم که بی این انتظار تا از این گرداب دوران وا رهی لیک شیرینی و لذات مقر آنگه از شهر و ز خویشان بر خوری **** از صفاتش رسته یی و الله نخست **** از خدا می خواه تا زین نکته ها زانکه از قران بسی گمره شدند مر رسن را نیست جرمی ای عنود **** حرف قران را بدان که ظاهریست زیر آن باطن یکی بطن سوم بطن چارم از نبی خود کس ندید ظاهر قران چو شخص آدمیست مرد را صد سال عم و خال او گر به ظاهر آن پری پنهان بود نزد عاقل زان پری که مضمر است آدمی نزدیک عاقل چون خفیست آدمی همچون عصای موسی است در کف حق بهر داد و بهر زین تا قیامت می زند قران ندا که مرا افسانه می پنداشتید خود بدیدیت آنکه طعنه می زدیت من کلام حقم و قایم به ذات **** گفت مادر تا جهان بودست از این هین تو کار خویش کن ای ارجمند وقت تنگ و می رود آب فراخ شهره کاریزست پر آب حیات آب خضر از جوی نطق اولیا گر نبینی آب کورانه به فن چون شنیدی کاندرین جو آب هست جو فرو بر مشک آب اندیش را چون گران دیدی شوی تو مستدل پیرو پیغمبران ره سپر آن خداوندا ن که ره طی کرده اند تو چو عزم دین کنی با اجتهاد که مرو زان سو بیندیش ای غوی بی نوا گردی زیاران وا بری تو ز بیم بانگ آن دیو لعین **** موج می زد در دلش عفو گنه که زدل تا دل یقین روزن بود متصل نبود سفال دو چراغ هیچ عاشق خود نباشد وصل جو لیک عشق عاشقان تن زه کند چون در این دل برق مهر دوست جست در دل تو مهر حق چون شد دوتو هیچ بانگ کف زدن ناید به در تشنه می نالد که ای آب گوار روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند هر یکی خواهان دیگر را همچو خویش **** گفت پیغمامبر که چون کوبی دری چون نشینی بر سر کوی کسی چون ز چاهی می کنی هر روز خاک جمله دانند این اگر تو نگروی سنگ بر آهن زدی آتش نجست آنکه روزی نیستش بخت و نجات کان فلان کس کشت کرد و بر نداشت این مگو کاینک فلانی کشت کرد پس چرا کارم که اینجا خوف است بلعم باعور و ابلیس لعین صد هزاران انبیا و ره روان این دو را گیرد که تاریکی دهد بس کسا که نان خورد دلشاد او پس تو ای ادبار رو هم نان مخور صد هزاران خلق نان ها می خورند تو بدان نادر کجا افتاده ایی این جهان پر آفتاب و نور ماه که اگر حقست پس کو روشنی جمله عالم شرق و غرب آن نور یافت چه رها کن رو به ایوان و کروم موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی زین طلب بنده به کوی تو رسید دیده تو چون دلم را دیده شد آینه کلی ترا دیدم ابد گفتم آخر خویش را من یافتم گفت وهمم کان خیال تست هان نقش من از چشم تو آواز داد کاندرین چشم منیر بی زوال در دو چشم غیر من تو نقش خود **** چون غم خود نیست این بیمار را مرده خود را رها کردست او **** مفترق شد آفتاب جان ها **** مشک را برتن مزن بر دل بمال **** ای برادر تو همان اندیشه یی گر گل است اندیشه تو گلشنی **** آنکه تو مستش کنی و شیر گیر گرچه ناخن رفت چون باشی مرا ورچه پرم رفت چون بنوازیم گر کمر بخشیم که را برکنم **** کافر و مؤمن خدا گویند لیک آن گدا گوید خدا از بهر نان گر بدانستی گدا از گفت خویش سالها گوید خدا آن نان خواه گر به دل در تافتی گفت لبش **** مر مرا تقلید شان برباد داد **** گر ترازو را طمع بودی به مال هر نبیی گفت با قوم از صفا من دلیلم حق شما را مشتری چیست مزد کار من دیدار یار **** چشم ظاهر سایه آن چشم دان تو مکانی اصل تو در لا مکان **** گوش تو پر بوده است از طمع خام **** کان جمال دل جمال باقیست خود او هم آب است و هم ساقی و مست آن یکی را تو ندانی از قیاس معنی تو صورت است و عاریت معنی آن باشد که بستاند ترا معنی آن نبود که کور و کر کند **** گر محک داری گزین کن ورنه رو یا محک باید میان جان خویش **** بنگر اندر خانه و کاشانه ها آن فلان خانه که مادیدیم خوش از مهندس آن عرض و اندیشه ها چیست اصل و مایه هر پیشه یی اول فکر آخر آمد در عمل جمله عالم خود عرض بودند تا این عرضها از چه زاید از صور این جهان یک فکرت است از عقل کل **** آدمی چون نور گیرد از خدا نیز مسجود کسی که چون ملک **** از محبت تلخها شیرین شود از محبت مرده زنده می کنند این محبت هم نتیجه دانش است دانش ناقص کجا این عشق زاد ؟ **** هیچ آدابی و ترتیبی مجو کفر تو دین است و دینت نور جان ای معاف یفعل الله ما یشا گفت ای موسی از آن بگذشته ام **** در سجودت کاش رو گردانیی **** لوح را اول بشوید بی وقوف **** شیر مردانند در عالم مدد بانگ مظلومان ز هرجا بشنوند آن ستون های خلل های جهان محض مهر و داوری و رحمتند **** خانه نو ساخت روزی نو مرید گفت شیخ آن نو مرید خویش را روزن از بهر چه کردی ای رفیق گفت آن فرعست این باید نیاز **** گرچه عقلت سوی بالا می پرد علم تقلیدی وبال جان ماست زین خرد جاهل همی باید شدن **** علم تقلیدی و تعلیمیست آن چون پی دانه نه بهر روشنیست علم گفتاری که آن بی جان بود گرچه باشد وقت بحث و علم زفت مشتری من خدایست او مرا این خریداران مفلس را بهل گل مخور گل را مخر گل را مجو دل بخور تا دایما باشی جوان یارب این بخشش نه حد کار ماست **** چون بگیری سخت آن توفیق هوست مارمیت اذا رمیتَ راست دان **** اتنا فی دار دنیا نا حسن راه را بر ما چو بستان کن لطیف **** هریک از ره این نشانها زان دهند این حقیقت دان نه حق اند آن همه زانکه بی حق باطلی ناید پدید گر نبودی در جهان نقدی روان؟ آنکه گوید جمله حق اند احمقیست اندرین گردون مکرر کن نظر **** فکر آن باشد که بکشاید رهی شاه آن باشد که از خود شه بود **** پس فلک قشر است و نور روح مغز جسم ظاهر، روح مخفی آمدست **** علم تقلیدی بود بهر فروخت مشتری علم تحقیقی حق است لب ببسته مست در بیع و شری **** جان نباشد جز خبر در آزمون جان ما از جان حیوان بیشتر پس فزون از جان ما جان ملک وز ملک جان خداوندان دل زان سبب آدم بود مسجودشان ورنه بهتر را سجود دون تری کی پسندد عدل و لطف کردگار جان چو افزون شد گذشت از انتها **** ذوق باید تا دهد طاعات بر دانه بی مغز کی گردد نهال **** در گذر از نام و بنگر در صفات اختلاف خلق از نام اوفتاد **** مر ملایک را سوی بر راه نیست تو به تن حیوان به جانی از ملک تا به ظاهر مثلکم باشد بشر قالب خاکی فتاده بر زمین ما همه مرغابیانیم ای غلام موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی بشنو این نی چون شکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق هرکسی که دور ماند از اصل خویش من به هر جمیعتی نالان شدم هرکسی از ظن خود شد یار من سر من از ناله من دور نیست تن زجان و جان زتن مستور نیست آتشست این بانگ نای و نیست باد آتش عشقست کاندر نی فتاد نی حریف هرکه از یاری برید همچو نی زهری و تریاقی که دید نی حدیث راه پرخون می کند محرم این هوش جز بیهوش نیست در غم ما روز ها بیگاه شد روز ها گر رفت گو رو باک نیست هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام بند بگسل باش آزاد ای پسر گر بریزی بحر را در کوزه یی کوزه چشم حریصان پر نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای دوای نخوت ناموس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد عشق جان طور آمد عاشقا هرکه او از همزبانی شد جدا چونکه گل رفت و گلستان در گذشت جمله معشوقست و عاشق پرده یی چون نباشد عشق را پروای او من چگونه هوش دارم پیش و پس عشق خواهد کین سخن بیرون بود آینت دانی چرا غماز نیست ( عاشقی گر زین سر و گر زان سر است هرچه گویم عشق را شرح و بیان گرچه تفسیر زبان روشنگر است چون قلم اندر نوشتن می شتافت عقل در شرحش چو خر در گل بخفت آفتاب آمد دلیل آفتاب **** خوشتر آن باشد که سر دلبران گفت مکشوف و برهنه گوی این پرده بردار و برهنه گو که من گفتم ار عریان شود او در عیان آرزو می خواه لیک اندازه خواه آفتابی کز وی این عالم فروخت *** عشقهایی کز پی رنگی بود ( *** راه جان مر جسم را ویران کند کرد ویران خانه بهر گنج زر آب را ببرید و جو را پاک کرد ( *** ما در این انبار گندم می کنیم می نیندیشیم آخر ما به هوش موش تا انبار ما حفره زدست اول ای جان دفع شر موش کن گرنه موشی دزد در انبار ماست ریزه ریزه صدق هر روزه چرا *** گر جهان پیشت بزرگ و بی بنیست این جهان خود حبس جانهای شماست این جهان محدود و آن خود بی حد است *** هرکه او بیدار تر پر درد تر انبیا در کار دنیا جبری اند انبیا را کار عقبی اختیار *** یک گهر بودیم همچون آفتاب چون به صورت آمد آن نور سره *** مادر بت ها بت نفس شماست ( *** از که بگریزم از خود، ای محال *** مکر ها در کسب دنیا بارد است مکر آن باشد که زندان حفره کرد *** جبر چه بود بستن اشکسته را چون در این ره پای خود نشکسته یی وانکه پایش در ره کوشش شکست *** از درمها نام شاهان برکنند نام احمد نام جمله انبیاست *** جان ز پیدایی و نزدیکیست گم *** هر نفس نو می شود دنیا وما عمر همچون جوی نونو می رسد *** ای شهان کشتیم ما خصم برون کشتن این کار عقل و هوش نیست ( *** پس محل وحی گردد گوش جان گوش جان و چشم جان جز این حس است ( *** چون تو در قران حق بگریختی هست قران حالهای انبیا ( *** قافیه اندیشم و دلدار من خوش نشین ای قافیه اندیش من *** جمله شاهان بنده بنده خودند جمله شاهان پست پست خویش را ما بها و خون بها را یافتیم ای حیات عاشقان در مردگی ( *** هرکه با سلطان شود او همنشین دستبوسش چون رسید از پادشاه گرچه سر بر پا نهادن خدمت است شاه را غیرت بود بر هر که او غیرت حق بر مثل گندم بود اصل غیرتها بدانید از اله *** ای رهیده جان تو از ما و من مرد وزن چون یک شود آن یک تویی این من و ما بهر آن ساختی تا تو و من ها همه یک جان شوند تافت نور صبح و ما از نور تو داده تو چون چنین دارد مرا باده در جوشش گدای جوش ماست باده از ما مست شد نی ما از او ما چو زنبوریم و قالبها چو موم *** دانه باشی مرغکانت برچنند دانه پنهان کن به کلی دام شو مادحت گر هجو گوید بر ملا گرچه دانی کوز حرمان گفت آن آن اثر می ماندت در اندرون آن اثر هم روز ها باقی بود لیک ننماید چو شیرینست مدح ( *** این همه گفتیم لیک اندر بسیج *** هین که اسرافیل وقتند اولیا جان هر یک مرده یی از گور تن گوید این آواز زآواز ها جداست ما بمردیم و بکلی کاستیم بانگ حق اندر حجاب و بی حجاب ای فناتان نیست کرده زیر پوست مطلق آن آواز خود از شه بود گفته او را من زبان و چشم تو رو که بی یسمع و بی یبصر تویی چون شدی من کان لله از وله گه توی گویم ترا گاهی منم هرکجا تابم ز مشکلات دمی ظلمتی را کافتابش بر نداشت آدمی را او به خویش اسما نمود خواه زآدم گیر نورش خواه از او کین کدو با خنب پیوستست سخت ( *** آن نمک کز وی محمد املحست این نمک باقیست از میراث او پیش تو شسته ترا خود پیش کو گر تو خود را پیش و پس داری گمان زیر و بالا پیش و پس وصف تنست بر گشا از نور پاک شه نظر *** استن این عالم ای جان غفلتست هوشیاری زان جهانست و چو آن هوشیاری آفتاب و حرص یخ *** پای استدلالیان چوبین بود با عصا اگر کوران ره دیده اند گرنه بینایان بدندی و شهان او عصا تان داد تا پیش آمدیت *** داد خود از کس نیابم جز مگر کین منی از من رسد دم دم مرا *** در وجود آدمی جان و روان *** نان دهی از بهر حق نانت دهند گر بریزد برگهای این چنار *** این سخن شیر است در پستان جان *** گفت پیغامبر که زن بر عاقلان باز بر زن جاهلان چیره شوند *** گفت والله عالم السر الخفی در سه گز قالب که دادش وانمود تا ابد هرچه بود او پیش پیش تا ملک بی خود شد از تدریس او آن گشادیشان کز آدم رو نمود در فراخی عرصه آن پاک جان گفت پیغامبر که حق فرموده است در زمین و آسمان و عرش نیز در دل مؤمن بگنجم ای عجب *** روی خوبان زاینه زیبا شود پس از این فرمود حق در والضحی *** کل عالم را سبو دان ای پسر قطره یی از دجله خوبی اوست گنج مخفی بود ز پری چاک کرد گنج مخفی بود ز پری جوش کرد *** گفت اکنون چون منی ای من درا *** جمله ما و من به پیش او نهید چون فقیر آیید اندر راه راست *** تن همی نازد به خوبی و جمال گویدش ای مزبله تو کیستی غنج و نازت می نگنجد در جهان گرم دارانت ترا گوری کنند بینی از گند تو گیرد آن کسی پرتو روحست نطق و چشم و گوش آنچنانکه پرتو جان بر تنست جان جان چون کشد پا را زجان *** هرکرا در دل شک و پیچانیست می نماید اعتقاد و گاه گاه الحذر ای مؤمنان کان در شماست جمله هفتاد و دو ملت در توست *** علم های اهل دل حمالشان علم چون بر دل زند یاری شود *** صورت بی صورت بی حد غیب گرچه آن صورت نگنجد در فلک زانکه محدودست و معدودست آن عقل اینجا ساکت آمد یا مضل عکس هر نقشی نتابد تا ابد تا ابد هر نقش نو کاید برو اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ نقش و قشر علم را بگذاشتند رفت فکر و روشنایی یافتند مرگ کین جمله از او در وحشتند کس نیابد بر دل ایشان ظفر گرچه نحو و فقه را بگذاشتند *** دل بخواهد دست آید در حساب دست در دست نهانی مانده است *** موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاهگاه بر او دست اهرمن باشد
صید د ین کن تارسد اندر تبع
حسن و مال وجاه و بخت منتفع
| دهستان نصرآباد یزد |

