X
تبلیغات
مــــــــــــــرد هـــــــــزاره سوم - ادبیات فارسی






مــــــــــــــرد هـــــــــزاره سوم

حافظ گشوده ام و چه زیباست فال تو

              حتما قشنگ می شود امسال حال تو

با آن زبان فاخر وایرانی اصیل:

              فرخنده باد روز وشب و ماه وسال تو

موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 19:7 توسط مصـــطفی طـایفــــی |

خوشست خلوت اگر یار  یار من باشد
نه  من  بسوزم  و او شمع  انجمن    باشد
من   آن   نگین   سلیمان  به  هیچ  نستانم
که  گاهگاه   بر  او  دست  اهرمن   باشد
صید د ین کن تارسد  اندر تبع
                             حسن و مال وجاه و بخت منتفع    

موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 22:40 توسط مصـــطفی طـایفــــی |

اما تو نيامدي

 

دوست ندارم رفتنت را نظاره بنشينم

چشمانم را مي بندم

توي قلبم فقط تورو ميبينم

بي وفا. اگر روزي به عقب برگشتي

شايد ديگر چشم هاي من نباشد

بدان با ديدگاني باز در سر راهت نشسته بودم

اما تو نيامدي

نامه هايي از خون نوشتم

با بوسه مهر كردم

به صبا دادم

 تابه تو بگويدكه چشم به راهم

اما تو نيامدي

خود را به بلنداي اين سرزمين رساندم

فرياد كشيدم" دوباره برگرد"

اما تو نيامدي

پاك فراموش كرده بودم كه كجايم

واي من ديگر نبودم  

موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:53 توسط مصـــطفی طـایفــــی |

                                             دست عشق از دامن دل دور باد!

  مي توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حکم کرد ؟

که دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!

باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را ،

بي‌گزاره در نهاد ما نهاد؛

خوب مي‌دانست تيغ تيز را ،

در کف مستي نمي‌بايست داد.

 

موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:9 توسط مصـــطفی طـایفــــی |

خم که از دریات درو راهی شود پیش او جیحون ها زانو زند

****

امر آید در صور رو در رود باز هم زامرش مجرد می شود

پس له الخلق و له الامرش بدان خلق صورت امر جان راکب برآن

راکب و مرکوب در فرمان شاه جسم بر درگاه و جان در بارگاه

****

هیچ کرمنا شنید این آسمان که شنید این آدمی پر غمان

بر زمین و چرخ عرضه کرد کس خوبی و عقل و عبارات و هوس

جان چه باشد؟ با خبر از خیر و شر شاد با احسان و گریان از ضرر

چون سر و ماهیت جان مخبر است هرکه او آگاه تر با جان تر است

روح را تأثیر آگاهی بود هرکه را این بیش، الهی بود

چون خبر ها هست بیرون زین نهاد باشد این جان ها در آن میدان جماد

****

جمله عالم زاختیار و هست خود می گریزد در سر سرمست خود

تا دمی از هوشیاری وا رهند ننگ خمر و زمر بر خود می نهند

می گریزند از خودی در بیخودی یا به مستی یا به شغل ای مهتدی

****

تا خیال و فکر خوش بر وی زند فکر شیرین مرد را فربه کند

جانور فربه شود لیک از علف آدمی فربه زعزست و شرف

آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق و نوش

****

وقت آن آمد که من عریان شوم نقش بگذارم سراسر جان شوم

ای عدوی شرم و اندیشه بیا که دریدم پرده شرم و حیا

ای ببسته خواب جان از جادویی سخت دل یارا که در عالم تویی

****

تا نگردی او، ندانی اش تمام خواه آن انوار باشد یا ظلام

عقل گردی عقل را دانی کمال عشق گردی عشق را دانی ذبال

****

خود تو دانی هم که آن آب زلال می چه گوید با ریاحین و نهال

صنع حق با جمله اجزای جهان چون دم و حرفست از افسون گران

جذب یزدان با اثر ها و سبب صد سخن گوید نهان بی حرف و لب

نه که تأثیر از قدر معمول نیست لیک تأثیرش از او معقول نیست

چون مقلد بود عقل اند اصول دان مقلد در فروعش ای فضول

گر بپرسد عقل چون باشد مرام گو چنانکه تو ندانی والسلام

****

رحم فرما بر قصور فهم ها ای ورای عقل ها و وهم ها

ایها العشاق اقبالی جدید ازجهان کهنه نو گر رسید

زیر لب می گفتی از بیم عدو کوری او بر مناره رو بگو

آنچنان کرشد عدوی رشک خو گوید این چندین دهل را بانگ کو؟

می زند بر روش ریحان که طریست او ز کوری گوید این آسیب چیست

می شکنجد حور دستش می کشد کور حیران کز چه دستم می کشد؟

این کشاکش چیست بر دست و تنم خفته ام بگذار تا خوابی کنم

آنکه در خوابش همی جویی ویست چشم بگشا کان مه نیکو پیست

****

چون ببندی شهوتش را از رغیف سر کند آن شهوت از عقل شریف

همچو شاخی که ببری از درخت سر کند قوت ز شاخ نیکبخت

****

موجب ایمان نباشد معجزات بوی جنسیت کند جذب صفات

معجزات از بهر قهر دشمن است بوی جنسیت پی دل بردن است

قهر گردد دشمن اما دوست نی دوست کی گردد ببسته گرد نی

****

آن توکل کو خلیلانه ترا تا نبرد تیغت اسماعیل را

وان کرامت چون کلیمت از کجا تا کنی شهراه قعر نیل را

گر سعیدی از مناره افتید بادش اندر جامه افتاد و رهید

چون یقینت نیست آن بخت ای حسن تو چرا برباد دادی خویشتن

زین مناره صد هزاران همچو عاد در فتادند و سر و سرباد داد

سر نگون افتاده گان را زین منار می نگر تو صد هزار اندر هزار

****

من همی لرزیدمی از بیم تو غافل از اکرام و از تعظیم تو

مادرم کو تا ببیند این زمان مر مرا بر تخت ای شاه جهان

فقر آن محمود تست ای بی سعت طبع ازو دایم همی ترساندت

گر بدانی رحم این محمود راد خوش بگویی عاقبت محمود باد

خوی با او کن که خو را آفرید خوی های انبیار را پرورید

بره یی بدهی رمه بازت دهد پرورنده هر صفت خود رب بود

ای دهندۀ عقل ها فریاد رس تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس

هم طلب از تست و هم آن نیکویی ما کییم؟ اول تویی آخر تویی

هم بگو تو، هم تو بشنو، هم تو باش ماهمه لاشیم با چندین تراش

زین حواله رغبت افزا در سجود کاهلی جبر مفرست و خمود

جبر باشد پر و بال کاملان جبر هم زندان و بند کاهلان

همچو آب نیل دان این جبر را آب مؤمن را و خون مر گبر را

همچو هندو بچه هین ای خواجه تاش رو ز محمود عدم ترسان مباش

از وجودی ترس کاکنون در ویی آن خیالت لاشی و تو لاشیی

لاشیی مر لاشیی عاشق شدست هیچ نی مر هیچ نی را ره زدست

چون برون شد این خیالات از میان گشت نا معقول تو بر تو عیان

****

ای فسانه گشته و محو از وجود چند افسانه بخواهی آزمود

خندمین تر از تو هیچ افسانه نیست بر لب گور خراب خویش ایست

ای فرو رفته به گور جهل و شک چند جویی لاغ و دستان فلک

تا به کی نوشی تو عشوۀ این جهان که نه عقلت ماند بر قانون نه جان؟

****

جور دوران و هرآن رنجی که است سهلتر از بعد حق و غفلت است

زانکه اینها بگذرند ان نگذرد دولت آن دارد که جان اگه برد

رنج کی ماند دمی که ذوالمنن گویدت چونی تو ای رنجور من

****

روز و شب افسانه جویانی تو چست جزو جزو تو فسانه گوی تست

جزو جزوت تا برستست از عدم چند شادی دیده اند و چند غم

****

روی در روی خود آر ای عشق کیش نیست ای مفتون ترا جز خویش خویش

قبله از دل ساخت آمد در دعا لس للانسان الا ما سعی

دو دهان داریم گویا همچو نی یک دهان پنهانست در لبهای وی

یک دهان نالان شده سوی شما های و هویی در فکنده در هوا

لیک داند هرکه او را منظر است که فغان این سری هم زان سر است

دمدمه این نای از دم های اوست های و هوی روح از هیهای اوست

گر نبودی با لبش نی را سمر نی جهان را پر نکردی از شکر

با که خفتی وز چه پهلو خاستی که چنین پر جوش چون دریاستی

****

رو به دریایی که ماهی زاده یی همچو خس در ریش چون افتاده یی

خس نه ای دور از تو رشک گوهری در میان موج و بحر اولی تری

بحر وحدانست، جفت و زوج نیست گوهر و ماهیش غیر موج نیست

ای محال و ای محال اشراک او دور از آن دریا و موج پاک او

نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچ لیک با احول چه گویم هیچ هیچ

چونکه جفت احوالانیم ای شمن لازم آید مشرکانه دم زدن

آن یکیی زان سوی وصفست و حال جز دوی ناید به میدان مقال

یا چو احول این دوی را نوش کن یا دهان بر دوز و خوش خاموش کن

یا به نوبت گه سکوت و گه کلام احولانه طبل می زن والسلام

****

شمع حق را پف کنی تو ای عجوز هم تو سوزی هم سرت ای گنده پوز

کی شود دریا ز پوز سگ نجس کی شود خورشید از پف منطمس

حکم بر ظاهر اگر هم می کنی چیست ظاهر تر بگو زین روشنی

جمله ظاهر ها به پیش این ظهور باشد اندر غایت نقص و قصور

جان شرع و جان تقوا عارفست معرفت محصول زهد سالفست

زهد اندر کاشتن کوشیدن است معرفت آن کشت را روییدن است

پس چو تن باشد جهاد و اعتقاد جان این کشتن نباتست و حصاد

امر معروف او و هم معروف اوست کاشف اسرار و هم مکشوف اوست

شاه امروزینه و فردای ماست پوست بنده مغز نغزش دایماست

چون اناالحق گفت شیخ و پیش برد پس گلوی جمله کوران را فشرد

چون انای بنده لا شد از وجود پس چه ماند؟ تو بیندیش ای جحود

گر ترا چشمیست بگشا در نگر بعد لا آخر چه می ماند دگر؟

****

گر نه صبرم می کشیدی بار زن کی کشیدی شیر نر بیگار من

اشتران بختیم اندر سبق مست و بی خود زیر محملهای حق

من نیم در امر و فرمان نیم خام تا بیندیشم من از تشنیع عام

عام ما و خاص ما فرمان اوست جان ما بر رو روان جویان اوست

چون مراد و حکم یزدان غفور بود در قدمت تجلی و ظهور

بی ز ضدی ضد را نتوان نمود وآن شه بی مثل را ضدی نبود

پس خلیفه ساخت صاحب سینه یی تا بود شاهیش را آیینه یی

بس صفای بی حدودش داد او وآنگه از ظلمت ضدش بنهاد او

دو علم بر ساخت اسپید و سیاه آن یکی آدم دگر ابلیس راه

****

حق ستون این جهان از ترس ساخت هر یکی از ترس جان در کار باخت

حمد ایزد را که ترسی را چنین کرد او معمار و اصلاح زمین

این همه ترسنده اند از نیک و بد هیچ ترسنده نترسد خود ز خود

پس حقیقت بر همه حاکم کسیست که قریبست او اگر محسوس نیست

هست او محسوس اندر مکمنی لیک محسوس حس این خانه نی

آن حسی که حق برآن حس مظهرست نیست حس این جهان آن دیگرست

****

هر ولی را نوح و کشیبان شناس صحبت این خلق را طوفان شناس

****

آتشی دیدی که سوزد هر نهال آتش جان بین کزو سوزد خیال

نه خیال و نه حقیقت را امان زین چنین آتش که شعله زد زجان

خصم هر شیر آمد و هر روبه او کل شی ء هالک الا وجهه

در وجوه وجه او رو خرج شو چون الف در بسم در رو درج شو

آن الف در بسم پنهان کرده ایست هست او در بسم و هم در بسم نیست

همچنین جمله حروف گشته مات وقت حذف حرف از بهر صلات

او صله ست و بی و سین زو وصل یافت وصل بی و سین الف را بر نتافت

چونکه حرفی بر نتابد این وصال واجب آید که کنم کوته مقال

چون الف از خود فنا شد مکتنف بی و سین بی او همی گویند الف

ما رمیت اذ رمیت بی ویست همچنین قال الله از صمتش بجست

تا بود دارو، ندارد او عمل چونکه شد فانی کند دفع علل

گر شود بیشه قلم دریا مداد مثنوی را نیست پایانی امید

****

طالب گنجش مبین خود گنج اوست دوست کی باشد به معنی غیر دوست

سجده خود را می کند هر لحظه او سجده پیش آیینه ست از بهر رو

آن حبیب و آن خلیل بار شد وقت آن آمد که گوش ما کشد

سوی چشمه که دهان زین ها بشو انچه پوشیدیم از خلقان مگو

ور بگویی خود نگردد آشکار توبه قصد کشف گردی جرم دار

لیک من اینک برایشان می تنم قایل این سامع این هم منم

****

قول حق را هم ز حق تفسیر جو هین مگو ژاژ از گمان ای سخت رو

آن گره کوزد همو بگشایدش مهره کو انداخت او بربایدش

هرشبی تدبیر و فرهنگم به خواب همچو کشتی غرقه می گردد ز آب

خود نه من می مانم و نه آن هنر تن چو مرداری فتاده بی خبر

تا سحر جمله شب آن شاه علی خود همی گوید الستی و بلی

کو بلی گو؟ جمله را سیلاب برد یا نهنگی خورد کل را کرد و مرد

****

ای اخی دست از دعا کردن مدار با اجابت یا رد اویت چه کار؟

****

آنچه حقست اقرب از حبل الورید تو فگنده تیر فکرت را بعید

ای کمان و تیر ها بر ساخته صید نزدیک و تو دور انداخته

هر که دور انداز تر او دور تر وز چنین گنج است او مهجور تر

فلسفی خود را از اندیشه بکشت گو بدو کوراست سوی گنج پشت

گو بدو چندانکه افزون می دود از مراد دل جدا تر می شود

جاهدو فینا بگفت آن شهریار جاهدو عنا نگفت ای بی قرار

ای بسا علم ذکاوات و فطن گشته رواهرو را چو غول و راهزن

بیشتر اصحاب جنت ابلهند تا ز شر فیلسوفی می رهند

خوش را عریان کن از فضل و فضول تا کند رحمت به تو هردم نزول

زیرکی ضد شکستست و نیاز زیرکی بگذار و با گولی بساز

زیرکی دان دام برد و طمع و گاز تا چه خواهد زیرکی را پاک باز

زیرکان با صنعتی قانع شده ابلهان از صنع در صانع شده

زانکه طفل خورد را مادر نهار دست و پا باشد نهاده بر کنار

****

عدل چبود وضع اندر موضعش ظلم چبود وضع در نا موقعش

نیست باطل هرچه یزدان آفرید از غضب و ز حلم و ز نصح و مکید

****

جوش نطق از دل نشان دوستیست بستگی نطق از بی الفتیست

دل که دلبر دید که ماند ترش بلبلی گل دید کی ماند خمش

یار را با یار چون بنشسته شد صد هزاران لوح سر دانسته شد

****

عشق مستقسیست مستسقی طلب در پی هم این و آن چون روز و شب

روز بر شب عاشقست و مظطرب چون ببینی شب برو عاشق ترست

نیست شان از جستجو یک لحظه ایست از پی همشان یکی دم ایست نیست

این گرفته پای آن آن گوش این این بران مدهوش و آن بی هوش این

در دل معشوق جمله عاشق است در دل عذرا همیشه وامق است

در دل عاشق به جز معشوق نیست در میانشان فارق و مفروق نیست

****

این دلم هرگز نمی گوید دروغ که ز نور عرش دارد دل فروغ

آ ن دلیل قاطعی بود بر فساد و زقضا آن را نکرد او اعتداد

هم بداند هم نداند دل فنش موم گردد بهر آن مهر آهنش

گویی دل گویدی که میل او چون درین شد هرچه افتد باش گو

****

گفت شاهد زان به جای دیده است کو به دیده بی غرض سر دیده است

مدعی دیدست اما با غرض پرده باشد دیدۀ دل را غرض

حق همی خواهد که تو زاهد شوی تا غرض بگذاری و شاهد شوی

کین غرض ها پردۀ دیده بود بر نظر چون پرده پیچیده بود

****

گر هزاران موش پیش آرند سر گربه را نه ترس باشد نه حذر

کی به پیش آیند موشان ای فلان نیست جمیعت درون جانشان

هست جمیعت به صورت ها فشار جمع معنی خواه هین از کردگار

نیست جمیعت ز بسیاری جسم جسم را بر باد قایم دان چو اسم

****

زین حکایت کرد آن ختم رسل از ملیک لایزال و لم یزل

که نگنجیدم در افلاک و خلا در عقول و در نفوس با علا

در دل مؤمن بگنجیدم چو ضیف بی زچون و بی چگونه بی ز کیف

تا به دلالی آن دل فوق و تحت یابد از من پادشاهیها و بخت

****

ما کجا بودیم کان دیان دین عقل می کارید اندر آب و طین

زاختران می ساخت او مصباح ها وز طبایع قفل با مفتاح ها

چون همی کرد از عدم گردون پدید وین بساط خاک را می گسترید

ای بسا بنیاد ها پنهان و فاش مضمر این سقف کرد و این فراش

آدم اظطرلاب اوصاف علوست وصف آدم مظهر آیات اوست

هرچه در وی می نماید عکس اوست همچو عکس ماه اندر آب جوست

تو هم از دشمن چو کینی می کشی ای زبون شش غلط در هر ششی

آن عداوت اندرو عکس حقست کز صفات قهر آن جا مشتقست

وان گنه در وی زجنس جرم تست باید آن خو را ز طبع خویش شست

خلق زشتت اندرو رویت نمود که ترا او صفحه ایینه بود

چونکه قبح خویش دیدی ای حسن اندر آیینه، برآیینه مزن

****

جان چه باشد که توسازی زو سند حق به عشق خویش زنده ت می کند

زو حیات عشق خواه و جان مخواه تو از او آن رزق خواه و نان مخواه

خلق را چون آب دان صاف و زلال اندر آن تابان صفات ذوالجلال

علمشان و عدلشان و لطفشان چون ستاره چرخ در آب روان

بادشاهان مظهر شاهی حق فاضلان مرا‌‌ة آگاهی حق

قرن ها بگذشت و این قرن نویست ماه آن ماه است و آب آن آب نیست

عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم لیک مستبدل شد آن قرن و امم

قرن ها بر قرنها رفت ای همام وین معانی بر قرار و بر دوام

جمله تصویرات عکس آب جوست چون بمالی چشم خود خود جمله اوست

باز عقلش گفت بگذار این حول خل دوشابست و دوشابست خل

خواجه را چون غیر گفتی از قصور شر م دار ای احول از شاه غیور

خواجه را که در گذشتست از اثیر جنس این موشان تاریکی مگیر

خواجۀ جان بین مبین جسم گران مغز بین او را مبینش استخوان

خواجه را از چشم ابلیس لعین منگر و نسبت مکن او را به طین

ما رمیت اذ رمیت احمد بدست دیدن او دیدن خالق شدست

خدمت او خدمت حق کردنست روز دیدن دیدن این روزن است

خاصه این روزن درخشان از خودست نی ودیعه آفتاب و فرقدست

پیش این خورشید کی تابد هلال با چنان رستم چه باشد زور زال

طالبست و غالبست آن کردگار تا ز هستی ها بر آرد او دمار

دو مگو و دو مدان و دو مخوان بنده را در خواجۀ خود محو دان

خواجه هم در نور خواجه آفرین فانیست و مرده و مات و دفین

هست احول را در این ویرانه دیر گوشه گوشه نقل نو ای ثم خبیر

ور دو چشم حق شناس آمد ترا دوست پر بین عرصۀ هردو سرا

****

روح چون من امر ربی مختفیست هر مثالی که بگویم منتفیست

****

چیست آن جاذب نهان اندر نهان در جهان تابیده از دیگر جهان

****

راه لذت از درون دان نه از برون ابلهی دان جستن قصر و حصون

آن یکی در کنج مسجد مست و شاد وان دگر در باغ ترش و بی مراد

کار و بار انبیا و مرسلون هست از افلاک و اختر ها برون

تو برون رو هم ز افلاک و دوار آنگهان نظاره کن آن کار و بار

****

چون تو می بینی و نیک می کنی بر حیات و راحتی بر می زنی

چونکه تقصیر و فسادی می رود آن حیات و ذوق پنهان می شود

چشم چون نرگس فروبندی که چی؟ هین عصا ام کش که کورم ای اچی

وان عصا کش که گزیدی در سفر خود ببینی باشد از تو کور تر

دست کورانه به حبل الله زن جز بر امر و نهی یزدانی متن

چیست حبل الله رها کردن هوا کین هوا شد صر صری مر عاد را

گه چو کابوسی نماید ماه را گه نماید روضه قعر چاه را

قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال دم به دم چون می کند سحر حلال

زین سبب درخواست از حق مصطفا زشت را هم زشت و حق را حق نما

تا به آخر چون بگردانی ورق از پشیمانی نه افتم در قلق

****

صورت از بی صورت آید در وجود هم چنانک از آتشی زادست دود

حیرت محض آردت بی صورتی زاده صد گون آلت از بی آلتی

****

بی نهایت کیش ها و پیشه ها جمله ظل صورت اندیشه ها

فاعل مطلق یقین بی صورت است صورت اندر دست او چون التست

گه گه آن بی صورت از کتم عدم مر صور را رو نماید از کرم

تا مدد گیرد از او هر صورتی از کمال و از جمال و قدرتی

چون صور بنده ست بر یزدان مگو ظن مبر صورت به تشبیهش مجو

در تضرع جوی و در افنای خویش کز تفکر جز صور ناید به پیش

****

علم دریاییست بی حد و کنار طالب علم است غواص بحار

گر هزاران سال باشد عمر او او نگردد سیر خود از جست و جو

****

ای دلی که جمله را کردی تو گرم گرم کن خود را و از خود دار شرم

****

عارفان زانند دایم آمنون که گذر کردند از دریای خون

امنشان از عین خوف آمد پدید لاجرم باشند هردم در مزید

امن دیدی گشته در خوف خفی خوف بین هم در امیدی ای حفی

****

عمر در صندوق برد از اندهان جز که صندوقی نبیند از جهان

آن سری که نیست فوق آسمان از هوس او را در آن صندوق دان

****

کیست مولا آنکه آزادت کند بند رقیت ز پایت بر کند

چون به آزادی نبوت هادی است مؤمنان را ز انبیا آزادی است

ای گروه مؤمنان شادی کنید همچو سرو سوسن آزادی کنید

****

ما رمیت اذ رمیتی فتنه یی صد هزاران خرمن اندر حفنه یی

آفتابی در یکی ذره نهان ناگهان آن ذره بگشاید دهان

ذره ذره گردد افلاک و زمین پیش آن خورشید چون جست از کمین

این چنین جانی چه در خورد تنست هین بشو ای تن از این جان هر دو دست

ای تن گشته وثاق جان بسست چند تاند بحر در مشکی نشست

ای هزاران جبرییل اندر بشر ای مسیحان نهان در جوف خر

ای هزاران کعبه پنهان در کنیس ای غلط انداز عفریت و بلیس

سجده گاه لامکانی در مکان مر بلیسان ز تو ویران دکان

که چرا من خدمت این طین کنم صورتی را من لقب چون دین کنم

نیست صورت چشم را نیکو بمال تا ببینی شعشۀ نور جلال

****

روح زیبا چون که وارست از جسد از قضا بی شک چنین چشمش رسد

صد هزاران غیب پیشش شد پدید آنچه چشم محرمان بیند بدید

آنچه او اندر کتب بر خوانده بود چشم را در صورت آن بر گشود

گلشنی کز بقل روید یک دم است گلشنی کز عقل روید خرم است

گلشنی کز گل دمد گردد تباه گلشنی کز دل دمد وافرحتاه

****

چون تو عاشق نیستی ای نر گدا همچو کوهی بی خبر داری صدا

کوه را گفتار کی باشد ز خود عکس غیر است آن صدا ای معتمد

گفت تو زان سان که عکس دیگریست جمله احوالت به جز هم عکس نیست

خشم و ذوقت هردو عکس دیگران شادی قواده و خشم عوان

تا به کی عکس خیال لامعه ؟ جهد کن تا گرددت این واقعه

تا که گفتارت ز حال تو بود سیر تو با پر و بال تو بود

منطقی کز وحی نبود از هواست همچو خاکی در هوا و در هباست

****

موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:50 توسط مصـــطفی طـایفــــی |

مادح خورشید مداح خود است که دو چشمم روشن و نا مرمد است

ذم خورشید جهان ذم خود است که دو چشمم کور و تاریک و بد است

****

ما در این دهلیز قاضی قضا بهر دعوی الستیم و بلی

که بلی گفتیم و آن را ز امتحان فعل و قول ما شهودست و بیان

این نماز و روزه و حج و جهاد هم گواهی دادنست از اعتقاد

این زکات و هدیه و ترک حسد هم گواهی دادنست از سر خود

خوان و مهمانی پی اظهار اوست کای مهان ما با شما گشتیم راست

****

آب چون پیگار کرد و شد نجس تا چنان شد کاب را رد کرد حس

حق ببردش باز در بحر صواب تا بشستش از کرم آن آب آب

چون شوم آلوده باز آنجا روم سوی اصل اصل پاکی ها روم

****

فعل و قول آمد گواهان ضمیر زین دو بر باطن تو استدلال گیر

چون ندارد سیر سرت در درون بنگر اندر بول رنجور از برون

فعل و قول آن بول رنجوران بود که طبیب جسم را برهان بود

وان طبیب روح در جانش رود وز ره جان اندر ایمانش رود

حاجتش ناید به فعل و قول خوب احذرو هم هم جواسیس القلوب

****

گرچه آن مطعوم جانست و نظر جسم را هم زان نصیبست ای پسر

گر نگشتی دیو جسم آن را اکول اسلم الشیطان نفرمودی رسول

****

قبله جان را چو پنهان کرده اند هرکسی رو جانبی آورده اند

****

گفت درویشی به درویشی که تو چون بدیدی حضرت حق را بگو

گفت بی چون دیدم اما بهر قال باز گویم مختصر آن را مثال

دیدمش سوی چپ او آذری سوی دست راست جوی کوثری

سوی چپش بس جهان سوز آتشی سوی دست راستش جوی خوشی

سوی آن آتش گروهی برده دست بهر آن کوثر گروهی شاد و مست

لیک لعب بازگونه بود سخت پیش پای هر شقی و نیکبخت

هرکه در آتش همی رفت وشرر از میان آب بر می کرد سر

هرکه سوی آب می رفت از میان او در آتش یافت می شد در زمان

کم کسی بر سر این مضمر زدی لاجرم کم کس در آن آتش شدی

جز کسی که بر سرش اقبال ریخت کو رها کرد آب و در آتش گریخت

کرده ذوق نقد را معبود خلق لاجرم زین لعب مغبون بود خلق

****

بر من آرد رحم جاهل از خری من برو رحم آرم از بینش وری

****

من نیم فرعون کایم سوی نیل سوی آتش می روم من چون خلیل

****

عقل جزوی عقل را بد نام کرد کام دنیا مرد را بی کام کرد

بر خیال و حیله کم تن تار را که غنی ره کم دهد مکار را

مکر کن در راه نیکو خدمتی تا نبوت یابی اندر امتی

مکر کن تا وارهی از مکر خود مکر کن تا فرد گردی از جسد

مکر کن تا کمترین بنده شوی در کمی رفتی خداونده شوی

من غلام آنکه نفروشد وجود جز بدان سلطان با افضال وجود

چون بگرید آسمان گریان شود چون بنالد چرخ یارب خوان شود

****

صبر نبود چون نباشد میل تو خصم چون نبود چه حاجت خیل تو

هین مکن خود را خسی رهبان مشو زانکه عفت هست شهوت را گرو

بی هوا نهی از هوا ممکن نبود غازیی بر مردگان نتوان نمود

انفقو گفتست پس کسبی بکن زانکه نبود خرج بی دخل کهن

گرچه آورد انفقو را مطلق او تو بخوان که اکسبو ثم انفقوا

همچنان چون شاه فرمود اصبروا رغبتی باید کز آن تابی تو رو

پس کلو از بهر دام شهوتست بعد از آن لا تسرفو آن عفتست

****

عاشقان را شادمانی و غم اوست دست مزد و اجرت و خدمت هم اوست

غیر معشوق ار تماشایی بود عشق نبود هرزه سودایی بود

عشق آن شعله ست کو چون بر فروخت هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت

****

اختیار آن را نکو باشد که او مالک خود باشد اند اتقوا

عقل باید نور ده چون آفتاب تا زند تیغی که نبود جز صواب

****

می گریزم تا رگم جنبان شود کی فرار از خویشتن آسان بود

آنکه از غیری بود او را فرار چون از او ببرید گیرد او قرار

من که خصمم هم منم اندر گریز تا ابد کار من آمد خیز خیز

نه به هند است ایمن و نه درختن آنکه خصم اوست سایه خویشتن

****

پر پی غیرست و سر از بهر من خانه سمع و بصر استون تن

جان فدا کردن برای صید غیر کفر مطلق دان و نومیدی زخیر

هین مشو چون قند پیش طوطیان بلکه زهری شو شو آمن از زیان

فقر فخری بهر آن آمد سنی تا زطماعان گریزم در غنی

****

تو از آن روزی که در هست آمدی آتشی یا باد یا خاکی بدی

گر برآن حالت ترا بودی بقا کی رسیدی مر ترا این ارتقا

از مبدل هستی اول نماند هستی بهتر به جای آن نشاند

همچنین تا صد هزار ان هستی ها بعد یکدیگر دوم به ز ابتدا

****

دل که گر هفصد چو این هفت آسمان اندرو آید شود یاوه نهان

این چنین دل ریزه ها را دل مگو سبزوار اندر ابوبکری بجو

صاحب دل آینه شش رو شود حق از و در شش جهت ناظر بود

صد جوال زر بیاری ای غنی حق بگوید دل بیار این منحنی

گر ز تو راضیست دل من راضی ام ور زتو معرض بود اعراضیم

ننگرم در تو در آن دل بنگرم تحفه او را آر ای جان بر درم

آن دلی آور که قطب عالم اوست جان جان جان جان آدم اوست

از برای آن دل پر نور و بر هست آن سلطان دلها منتظر

رو بیاور آن دلی کو شاه خوست که امان سبز وار کون اوست

گویی آن دل زین جهان پنهان بود زانکه ظلمت با ضیا ضدان بود

****

من الیف مرغزاری بوده ام در زلال و روضه ها آسوده ام

گر قضا انداخت ما را در عذاب کی رود آن خو و طبع مستطاب

گر گدا گشتم گدا رو کی شوم ور لباسم کهنه گردد من نوم

****

تا بدانی در عدم خورشید هاست وانچه اینجا آفتاب آنجا سهاست

پس خزانه صنع حق باشد عدم که بر آرد زوعطا ها دم به دم

****

پس پیغمبر گفت بهر این طریق با وفا تر از عمل نبود رفیق

اولش علمست آنگاهی عمل تا دهد بر بعد مهلت یا اجل

پس لباس کبر بیرون کن زتن ملبس ذل پوش در آموختن

علم آموزی طریقش قولی است حرفت آموزی طریقش فعلی است

فقر خواهی آن به صحبت قایم است نه زبانت کار می آید نه دست

دانش آن را ستاند جان ز جان نه ز راه دفتر و نه از زبان

تا دلش را شرح آن سازد ضیا پس الم نشرح بفرماید خدا

که درون سینه شرحت داده ایم شرح اندر سینه ات بنهاده ایم

تو هنوز از خارج آن را طالبی؟ محلبی از دیگران چون حالبی ؟

چشمه شیر است در تو بی کنار تو چرا می شیر جویی از تغار

منفذی داری به بحر ای آبگیر ننگ دار از آب جستن از غدیر

که الم نشرح نه شرحت هست باز چون شدی تو شرح جو و کدیه ساز

در نگر در شرح دل در اندرون تا نیاید طعنه لا یبصرون

یک سبد پر نان ترا در فر ق سر تو همی خواهی لب نان در به در

در سر خود پیچ هل خیره سری رو در دل زن چرا بر هر دری

تا به زانویی میان آب جو غافل از خود زین و آن تو آب جو

پیش آب و پس هم آب با مدد چشمها را پیش سد و خلف سد

اسپ زیر ران و فارس اسب جو چیست این گفت اسپ لیکن اسپ کو

هی نه اسپ است این به زیر تو پدید؟ گفت آری لیک خود اسپی که دید؟

مست آب و پیش روی اوست آن اندر آب و بیخبر زآب روان

چون گهر در بحر گوید بحر کو وان خیال چون صدف دیوار او

****

عدل چه بود آب ده اشجار را ظلم چه بود آب دادن خار را

عدل وضع نعمتی در موضعش نه به هر بیخی که باشد آبکش

ظلم چه بود وضع در نا موضعی که نباشد جز بلا را منبعی

نعمت حق را به جان و عقل ده نه به طبع پر ز حیر پر گره

****

خان و مان چون خرقه و این حرص ریش حرص هرکه بیش باشد ریش بیش

****

شرع چون کیله و ترازو دان یقین که بدو خصمان رهند از جنگ و کین

****

گیرم این وحی نبی گنجور نیست هم کم از وحی دل زنبور نیست

چونکه اوحی الرب الی النحل امدست خانه وحیش پر از حلوا شدست

او به نور وحی حق عزوجل کرد عالم را پر از شمع و عسل

این که کرمناست و بالا می رود وحیش از زنبور کمتر کی بود؟

نه تو اعطیناک کوثر خوانده یی پس چرا خشکی و تشنه مانده یی

****

گریه او خنده او آن سریست زانچه وهم عقل باشد آن بریست

****

شهوت از خوردن بود کم کن ز خور یا نکاحی کن گریزان شو زشر

****

قابلی گر شرط فعل حق بدی هیچ معدومی به هستی نامدی

ای گرفتار سبب بیرون مپر لیک عزل آن مسبب ظن مبر

هرچه خواهد آن مسبب آورد قدرت مطلق سبب ها بر درد

لیک اغلب بر سبب راند نفاذ تا بداند طالبی جستن مراد

چون سبب نبود چه ره جوید مرید پس سبب در راه می باید بدید

این سبب ها بر نظر ها پرده است که نه هر دیدار صنعش را سزاست

دیده یی باید سبب سوراخ کن تا حجب را بر کند از بیخ و بن

****

ور نکردی زندگانی منیر یک دودم ماندست مردانه بمیر

****

هر خیالی کو کند در دل وطن روز محشر صورتی خواهد شدن

****

این نکردست او گر کرد او رواست هرچه خواهد گو بکن محبوب ماست

هرچه محبوبم کند من کرده ام او منم من او چه گر در پرده ام

باز گفتی دور از آن خو و خصال این چنین تخلیط ژاژست و خیال

****

تو جهان را قدر دیده دیده یی کو جهان سبلت چرا مالیده یی

عارفان را سرمه یی هست ان بجوی تا که دریا گردد این چشم چو جوی

****

گفت مجنون من نمی ترسم ز نیش صبر من از کوه سنگین هست بیش

منبلم بی زخم ناساید تنم عاشقم بر زخمها بر می تنم

لیک از لیلی وجود من پر است این صدف پر از صفات آن در است

ترسم ای فصاد گر فصدم کنی نیش را ناگاه بر لیلی زنی

داند آن عقلی که او دل روشنیست در میان لیلی و من فرق نیست

****

گفت من در تو چنان فانی شدم که پرم از تو ز ساران تا قدم

بر من از هستی من جز نام نیست در وجودم جز تو ای خوشکام نیست

زان سبب فانی شدم من این چنین همچو سرکه در تو بحر انگبین

همچو سنگی کو شود کل لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب

وصف آن سنگی نماند اندر او پر شود از وصف خور او پشت و رو

بعد از آن گر دوست دارد خویش را دوستی خور بود آن ای فتی

ور که خور را دوست دارد او به جان دوستی خویش باشد بی گمان

خواه خود را دوست دارد لعل ناب خواه تا او دوست دارد آفتاب

اندرین دو دوستی خود فرق نیست هردو جانب جز ضیای شرق نیست

****

همچو چه کن خاک می کن گر کسی زین تن خاکی که در آبی رسی

گر رسد جذبه خدا آب معین چاه ناکنده بجوشد از زمین

کار می کن تو به گوش آن مباش اندک اندک خاک چه را می تراش

هرکه رنجی دید گنجی شد پدید هر که جدی کرد در جدی رسید

گفت پیغمبر رکوعست و سجود بر در حق کوفتن حلقه وجود

حلقه آن در هر انکو می زند بهر او دولت سری بیرون کند

****

گفت من دانم عطای تست این ورنه من ان چارقم وان پوستین

بهر آن پیغمبر این را شرح ساخت هرکه خود بشناخت یزدان را شناخت

چارقت نطفه ست و خونت پوستین باقی ای خواجه عطای اوست این

بهر ان دادست تا جویی دگر تو مگو که نیستش جز اینقدر

****

پس محبت وصف حق دان عشق نیز خوف نبود وصف یزدان ای عزیز

وصف حق کو وصف مشت خاک کو وصف حادث کو و وصف پاک کو

شرح عشق ار من بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد وان نا تمام

زانکه تاریخ قیامت را حد است حد کجا آن جا که وصف ایزدست

زاهد با ترس می تازد به پا عاشقان پران تر از برق و هوا

کی رسند این خایفان در گرد عشق کاسمان را فرش سازد درد عشق

****

قطب آن باشد که گرد خود تند گردش افلاک گرد او بود

****

چون زچشمه آمدی چونی تو خشک ور تو ناف آهویی کو بوی مشک

زانکه می گویی و شرحش می کنی چون نشانی در نامد ای سنی

****

صد دلیل آرد مقلد بر زبان از قیاسی گوید آن را نز عیان

مشک آلودست الا مشک نیست بوی مشکستش ولی جز پشک نیست

آن مقلد صد دلیل و صد بیان در زبان آرد ندارد هیچ جان

چونکه گوینده ندارد جان و فر گفت او را کی بود برگ و ثمر

می کند گستاخ مردم را به راه او به جان لرزان تر است از برگ کاه

پس حدیثش گرچه بس با فر بود در حدیثش لرزه هم مضمر بود

****

آسمان شو ابر شو باران ببار ناودان بارش کند ناید به کار

آب اندر ناودان عاریتیست آب اندر ابر و دریا فطرتیست

فکر و اندیشه ست مثل ناودان وحی و مکشوفست ابر و آسمان

آب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسایه در جنگ آورد

****

چونکه مردی نیست خنجر ها چه سود چون نباشد دل ندارد سود خود

از علی میراث داری ذوالفقار بازوی شیر خدا هستت بیار

گر فسونی یاد داری از مسیح کو لب و دندان عیسی ای وقیح

کشتیی سازی ز توزیع و فتوح کو یکی ملاح کشتی همچو نوح

بت شکستی گیرم ابراهیم وار کو بت تن را فدا کردن به نار

گر دلیلت هست اندر فعل آر تیغ چوبین را بدان کن ذولفقار

آن دلیلی که ترا مانع شود از عمل آن نقمت صانع بود

خایفان راه را کردی دلیر از همه لرزان تری تو زیر زیر

بر همه درس توکل می کنی در هوا تو پشه را رگ می زنی

****

چونکه بی تمیزیان مان سرورند صاحب خر را به جای خر برند

نیست شاه شهر ما بیهوده گیر هست تمیزش سمیع است و بصیر

آدمی باش و ز خر گیران مترس خر نه یی ای عیسی دوران مترس

چرخ چارم هم ز نور تو پر است حاش الله که مقامت آخٌر ست

تو زچرخ و اختران هم برتری گرچه بهر مصلحت در آخری

****

چون ترا وهم تو دارد خیره سر از چه گردی گرد وهم آن دگر

عاجزم من از منی خویشتن چه نشستی پر منی تو پیش من

بی من و مایی همی جویم به جان تا شوم من گوی آن خوش صولجان

هرکه بی من شد همه منها خوداوست دوست جمله شد چو خود را نیست دوست

آینه بی نقش شد یابد بها زانکه شد حاکی جمله نقش ها

****

عاشقی کز عشق یزدان خوردقوت صد بدن پیشش نیرزد تره توت

وین بدن که دارد آن شیخ فطن چیز دیگر گشت کم خوانش بدن

****

در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریاییست قعرش ناپدید

قطره های بحر را نتوان شمرد هفت دریا پیش آن بحر است خرد

عشق بشکافد فلک را صد شکاف عشق لرزاند زمین را از گزاف

****

او بگفتی خانه دل خلوت است خالی از کدیه مثال جنتست

اندرو جز عشق یزدان کار نیست جز خیال وصل او دیار نیست

خانه رامن روفتم از نیک و بد خانه ام پر است از عشق احد

هرچه بینم اندرو غیر خدا آن من نبود بود عکس گدا

****

حرص کور و احمق و نادان کند مرگ را بر احمقان آسان کند

****

چون نباشد نور دل دل نیست آن چون نباشد روح جز گل نیست آن

آن زجاجی کو ندارد نور جان بول و قاروره ست قندیلش مخوان

نور مصباحست داد ذوالجلال صنعت خلق است آن شیشه و سفال

لاجرم در ظرف باشد اعتداد در لهبها نبود الا اتحاد

نور شش قندیل چون آمیختند نیست اندر نورشان اعداد و چند

آن جهود از ظرفها مشرک شدست نور دید آن مؤمن و مدرک شدست

چون نظر بر ظرف افتد روح را پس دو بیند شیث را و نوح را

جو که آبش هست جو خود آن بود آدم آنست کو را جان بود

این نه مردانند این ها صورتند مرده نانند و کشته شهوتند

****

دیگ های فکر می بینی به جوش اندر آتش هم نظر می کن بهوش

چند بینی گردش دولاب را سر برون کن هم ببین تیز آب را

تو همی گویی که می بینم و لیک دید آن را بس علامت هاست نیک

گردش کف را چو دیدی مختصر حیرتت باید به دریا در نگر

آنکه کف را دید سر گویان بود وانکه دریا دید او حیران بود

آنکه کف را دید نیت ها کند وانکه دریا دید دل دریا کند

انکه کف ها دید باشد در شمار وانکه دریا دید شد بی اختیار

انکه او کف دید در گردش بود وانکه دریا دید او بی غش بود

****

امر و نهی و خشم و تشریف و عتاب نیست جز مختار را ای پاک جیب

اختیاری هست در ظلم و ستم من از این شیطان و نفس این خواستم

اختیار اندر درونت ساکن است تا ندید او یوسفی کف را نخست

اختیار و داعیه در نفس بود روش دید آنکه پرو بالی گشود

اختیاری هست در ما ناپدید چون دو مطلب دید آید در مزید

****

اختیارش اختیار ما تند امر شد بر اختیاری مستند

چون که گفتی کفر من خواست ویست خواست خودرا نیز هم می دان که هست

زانکه بی خواه تو خود کفر تو نیست کفر بی خواهش تناقض گفتنیست

****

چون نه یی رنجور سر را بر مبند اختیارت است بر سبلت مخند

جهد کن کز جام حق یابی نوی بی خود و بی اختیار آنگه شوی

آنگه آن می را بود کل اختیار تو شدی معذور مطلق مست وار

هرچه گویی گفتۀ می باشد آن هر چه رویی رفتۀ می باشد

کی کند آن مست جز عدل و صواب که ز جام حق کشیدست او شراب

جادوان فرعون را گفتند بیست مست را پروای دست و پای نیست

دست و پای ما می آن واحد است دست ظاهر سایه است و کاسد است

قول بنده ایش شاءالله کان بهر آن نبود که تنبل کن در آن

بلکه تحریضست بر اخلاص و جد که در آن خدمت فزون شو مستعد

حق بود تأویل کان گرمت کند پر امید و چست و با شرمت کند

ور کند سست این حقیقت را بدان هست تبدیل و نه تأویلست آن

این برای گرم کردن آمدست تا بگیرد نا امیدان را دو دست

معنی قران ز قران پرس و بس وز کسی کاتش زدست اندر هوس

پیش قران گشت قربانی و پست تا که عین روح او قران شدست

روغنی کو شد فدای گل به کل خواه روغن بوی کن خواهی تو گل

****

بلکه معنی آن بود جف القلم نیست یکسان پیش من عدل و ستم

فرق بنهادم میان خیر و شر فرق بنهادم ز بد هم از بتر

ذره یی گر در تو افزونی ادب باشد از یارت بداند فضل رب

قدر آن ذره ترا افزون دهد ذره چون کوهی قدم بیرون نهد

ذره یی گر جهد تو افزون بود در ترازوی خدا موزون بود

پیش این شاهان هماره جان کنی بی خبر ایشان ز غدر و روشنی

گفت غمازی که بد گوید ترا ضایع آرد خدمتت را سالها

پیش شاهی که سمیع است و بصیر گفت غمازان نباشد جای گیر

معنی جف القلم کی آن بود که جفاها با وفا یکسان بود

****

هست تعلیم خسان ای چشم شوخ همچو نقش خرد کردن بر کلوخ

خویش را تعلیم کن عشق و نظر کان بود چون نقش فی جرم الحجر

نفس تو با تست شاگرد وفا غیر فانی شد کجا جویی کجا

تا کنی مر غیر را حبر و سنی خویش را بد خو و خالی می کنی

متصل چون شد دلت با آن عدن هین بگو مهراس از خالی شدن

امر قل زین آمدش کای راستین کم نخواهد شد بگو دریاست این

****

همچنین بحث است تا حشر بشر در میان جبری و اهل قدر

گر فروماندی ز دفع خصم خویش مذهب ایشان بر افتادی ز پیش

****

گونه گونه شربت و کوزه یکی تا نماند در می غیبت شکی

باده از غیبست و کوزه زین جهان کوزه پیدا باده در وی بس نهان

بس نهان از دیده نا محرمان لیک بر محرم هویدا و عیان

تو بهاری ما چو باغ سبز خوش او نهان و آشکارا بخشش

تو چو جانی ما مثال دست و پا قبض و بسط دست از جان شد روا

تو چو عقلی ما مثال این زبان این زبان از عقل دارد این بیان

تو مثال شادی و ما خنده ایم که نتیجه شادی فر خنده ایم

جنبش ما هر دمی خود اشهد است که گواه ذوالجلال سر مد است

****

ما بدانستیم ما این تن نه ایم از ورای تن به یزدان می زییم

ای خنک آن را که ذات خود شناخت اندر امن سرمدی قصری بساخت

****

ریش شانه کرده که من سابقم سابقی لیکن به سوی مرگ و غم

هین روش بگزین و ترک ریش کن ترک این ما و من و تشویش کن

****

باز ایمان گر خود ایمان شماست نه بدان میلستم و نه مشتهاست

انکه صد میلش سوی ایمان بود چون شما را دید آن فاتر شود

زانکه نامی بیند و معنیش نی چون بیابان را مفازه گفتنی

عشق او زآورد ایمان بفسرد چون به ایمان شما او بنگرد

****

ذره نبود جز حقیری منجسم ذره نبود شارق لا ینقسم

گفتن ذره مرادی دان خفی محرم دریا نه یی این دم کفی

آفتاب نیز ایمان شیخ گر نماید رخ ز شرق جان شیخ

جمله پستی گنج گیرد تا ثری جلمه بالا خلد گیرد اخضری

او یکی جان دارد از نور منیر او یکی تن دارد از خاک حقیر

ای عجب اینست او یا آن بگو که بماندم اندرین مشکل عمو

گروی این است ای برادر چیست آن پر شده از نور او هفت آسمان

ور وی آنست این بدن ای دوست چیست ای عجب زین دو کدامین است و کیست

بایزید ار این بود آن روح چیست ور وی این روحست این تصویر کیست

حیرت اندر حیرت است ای یار من این نه کار تست و نه هم کار من

هردو او باشد ولیکن ریع زرع دانه باشد اصل و آن که پره فرع

حکمت این اضداد را با هم ببست ای قصاب این گرد ران با گردنست

روح بی قالب نداند کار کرد قالبت بی جان فسرده بود و سرد

قالبت پیدا و آن جانت نهان راست شد زین هردو اسباب جهان

****

او چه داند امر معروف از سگی طالب معروفی است و شهره گی

****

باده اندر خنب می جوشد نهان زاشتیاق روی تو جو شد چنان

ای همه دریا چه خواهی کرد نم وی همه هستی چه می جویی عدم

ای مه تابان چه خواهی کرد گرد ای که مه در پیش رویت روی زرد

تاج کرمناست بر فرق سرت طوق اعطیناک اویز برت

تو خوش و خوبی و کان هر خوشی تو چرا خود منت باده کشی

جوهرست انسان و چرخ او را عرض جمله فرع و پایه اند و او غرض

ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش چون چنینی خویش را ارزان فروش!؟

علم جویی از کتب ها و فسوس ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس

بحر علمی در نمی پنهان شده در سه گز تن عالمی پنهان شده

می چه باشد یا سماع و یا جماع تا بجویی زو نشاط و انتفاع

****

این یکی نقشش نشسته در جهان وان دگر نقشش چو مه در آسمان

این دهانش نکته گویان با جلیس وان دگر با حق به گفتار و انیس

گوش ظاهر این سخن را ضبط کن گوش جانش جاذب اسرار کن

چشم ظاهر ضابط حیله بشر چشم سر حیران ما زاغ البصر

پای ظاهر در صف مسجد صواف پای معنی فوق گردون در طواف

جزو جزوش را تو بشمر همچنین این درون وقت و آن بیرون حین

این که در وقتست باشد تا اجل وان دگر یار ابد قرن ازل

****

دور گردون ها ز موج عشق دان گر نبودی عشق بفسردی جهان

کی جمادی محو گشتی در نبات کی فدای روح گشتی نامیات

ذره ذره عاشقان آن کمال می شتابد در علو همچون نهال

****

اندرین بحث ار خرد ره بین بدی فخر رازی رازدان دین بدی

کی شود کشف از تفکر این انا آن انا مکشوف شد بعد از فنا

****

چون که مستم کرده یی حدم مزن شرع مستان را نبیند حد زدن

چون شوم هشیار آنگاهم بزن که نخواهم گشت خود هشیار من

****

موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:48 توسط مصـــطفی طـایفــــی |

پس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشد این را هم بدان

در زمانه هیچ زهر و قند نیست که یکی را پا دگر را بند نیست

****

در حقیقت هر عدو داروی تست کیمیا و نافع و دلجوی تست

که از و اندر گریزی در خلا استعانت جویی از لطف خدا

در حقیقت دوستانت دشمند که ز حضرت دور و مشغولت کنند

****

هست حیوانی که نامش اشغر است او به زخم چوب زفت و لمتر است

تا که چوبش می زنی به می شود او ز زخم چوب فربه می شود

نفس مؤمن اشغری آمد یقین کو به زخم رنج زفتست و سمین

زین سبب بر انبیا رنج و شکست از همه خلق جهان افزونتر است

****

این جهان همچون خرابست و تو گنج گر تفحص کردم از گنجت مرنج

زان چنین بی خردگی کردم گزاف تا زنم با دشمنان هر بار لاف

تا زبانم چون ترا نامی نهد چشم از این دیده گواهی ها دهد

****

بنده را کی زهره باشد کز فضول امتحان حق کند ای گیج و گول

ای ندانسته تو شرو خیر را امتحان خود را کن آنگه غیر را

امتحان خود چو کردی ای فلان فارغ آیی ز امتحان دیگران

****

آنکه او مغلوب اندر لطف ماست نیست مضطر بلکه مختار ولاست

منتهای اختیار آنست خود که اختیارش گردد اینجا مفتقد

****

جان گرگان و سگان هر یک جداست متحد جانهای شیران خداست

جمع گفتم جان هاشان من به اسم کان یکی جان صد بود نسبت به جسم

همچو آن یک نور خورشید سما صد بود نسبت به صحن خانه ها

لیک یک باشد همه انوار شان چونکه بر گیری تو دیوار از میان

چون نماند خانه ها را قاعده مؤمونان مانند نفس واحده

متحد نقشی ندارد این سرا تا که مثلی وانمایم من ترا

هم مثال ناقصی دست آورم تا زحیرانی خرد را واخرم

پس کسانی کز جهان بگذشته اند لا نیند و در صفات آغشته اند

گر زقران نقل خواهی ای حرون خوان جمیع هم لدینا محضرون

محضرون معدوم نبود نیک بین تا بقای روحها دانی یقین

****

هست در دل زنده گی دار الخلود در زبانم چون نمی آید چه سود

****

پس به صورت عالم اصغر تویی پس به معنی عالم اکبر تویی

****

گر بدزدی وز گل من می بری رو که هم از پهلوی خود میخوری

تو همی ترسی زمن لیک از خری من همی ترسم که تو کمتر خوری

گر چه مشغولم چنان احمق نیم که شکر افزون کشی تو از نیم

چون ببینی مر شکر را زآزمود پس بدانی احمق و غافل که بود

****

ای تو در پیکار خود را باخته یی دیگران را تو ز خود نشناخته یی

تو به هر صورت که آیی بیستی که منم این والله آن تو نیستی

یک زمان تنها بمانی تو زخلق در غم و اندیشه مانی تا به حلق

این تو کی باشی که تو آن اوحدی که خوش و زیبا و سر مست خودی

مرغ خویشی صید خویشی دام خویش صدر خویشی فرش خویشی بام خویش

جوهر آن باشد که قایم با خود است آن عرض باشد که فرع او شدست

گر تو آدم زاده یی چون او نشین جمله ذریات را در خود ببین

چیست اندر خم که اندر نهر نیست چیست اندر خانه کاندر شهر نیست

این جهان خمست و دل چون جوی آّب این جهان حجره ست و دل شهر عجاب

****

جسم ما رو پوش ما شد در جهان ما چو دریا زیر این که درنهان

شاه دین را منگر ایی نادان به طین کین نظر کردست ابلیس لعین

****

چون تو باشی بخت خود ای معنوی پس تو که بختی ز خود کی گم شوی؟

تو ز خود کی گم شوی ای خوش خصال چونکه عین تو ترا شد ملک و مال

****

چون سلیمان شو که تا دیوان تو سنگ برند از پی ایوان تو

چون سلیمان باش بی وسواس و ریو تا ترا فرمان برد جنی و دیو

خاتم تو این دلست و هوش دار تا نگردد دیو را خاتم شکار

پس سلیمانی کند بر تو مدام دیو با خاتم حذر کن والسلام

****

آدمی اول حریص نان بود زانکه قوت و نان ستون جان بود

سوی کسب و سوی غصب و صد حیل جان نهاده بر کف از حرص و امل

چون به نادر گشت مستغنی ز نان عاشق نامست و مدح شاعران

تا که اصل و فصل او را بر دهند در بیان فضل او منبر نهند

در گذر از صورت و از نام خیز از لقب و زنام در معنی گریز

پس بپرس از حد او وز فعل او در میان حدو فعل او را بجو

****

این نجوم و طب و حی انبیاست عقل و حس را سوی بیسو ره کجاست

عقل جزوی عقل استخراج نیست جز پذیرای فن و محتاج نیست

زان همی دادن بتانی تن به کار که بپوشید از تو عیبش کردگار

همچنین هر فکری که گرمی در آن عیب آن فکرت شدست از تو نهان

ای خدای راز دان خوش سخن عیب کار بد ز ما پنهان مکن

عیب کار نیک را منما به ما تا نگردیم از روش سر د و هبا

****

صوفیی در باغ از بهر گشاد صوفیانه روی بر زانو نهاد

پس فرو رفت او به خود اندر نغول شد ملول از صورت خوابش فضول

که چه خسپی اخر اندر رز نگر این درختان بین و آثار و خضر

امر حق بشنو که گفتست انظرو سوی این آثار رحمت آر رو

گفت آثارش دلست ای بوالهوس آن برون آثار آثار ست و بس

با غها و سبزه در عین جان بر برون عکسش چود در آب روان

باغها و میوه ها اندر دلست عکس لطف آن برین آب و گلست

****

داند او کو نیکبخت و محرمست زیرکی زابلیس و عشق از آدم است

زیرکی سباحی آمد در بحار کم رهد غرقست او پایان کار

هل سباحت را رها کن کبر و کین نیست جیحون نیست جو دریاست این

وانگهان دریای ژرف بی پناه در رباید هفت دریا را چو کاه

عشق چون کشتی بود بهر خواص کم بود آفت بود اغلب خلاص

زیرکی بفروش و حیرانی بخر زیرکی ظنست و حیرانی نظر

همچو کنعان سر زکشتی وا مکش که غرورش داد نفس زیرکش

کاشکی او آشنا نا موختی تا طمع در نوح و کشتی دوختی

کاش چون طفل از حیل جاهل بدی تا چو طفلان چنگ در مادر زدی

یا به علم نقل کم بودی ملی علم وحی دل ربودی از ولی

با چنین نوری چو پیش آری کتاب جان وحی آسای تو آرد عتاب

زیرکی چون کبر و با د انگیز تست ابلهی شو تا بماند دل درست

ابلهی نه کو به مسخرگی دو توست ابلهی کو واله و حیران هوست

****

علم و مال و منصب و جاه و قران فتنه آمد در کف بد گوهران

پس غزا زین فرض شد بر مؤمنان تا ستانند از کف مجنون سنان

****

خواند مزمل نبی را زین سبب که برون آ از گلیم ای بو الهرب

سر مکش اندر گلیم و رو مپوش که جهان جسمیست سرگردان تو هوش

هین مشو پنهان ز ننگ مدعی که تو داری شمع وحی شعشعی

خیز بنگر کاروان ره زده هر طرف غولیست کشتیبان شده

خضر وقتی غوث هر کشتی تویی همچو روح الله مکن تنها روی

پیش این جمعی چو شمع آسمان انقطاع و خلوت آری را بمان

وقت خلوت نیست اندر جمع آی ای هدی چون کوه قاف و تو همای

هین روان کن ای امام المتقین این خیال اندیشه گان را تا یقین

هر که در مکر تو دارد دل گرو گردنش را من زنم تو شاد رو

عقل ها از نور من افروختند مکر ها از مکر من آموختند

چون تو اسرافیل وقتی راست خیز رستخیزی ساز پیش از رستخیز

هرکه گوید کو قیامت ای صنم ؟ خویش بنما که قیامت نک منم

****

یک گره را جمله عقل و علم و جود آن فرشته است او نداند جز سجود

نیست اندر عنصرش حرص و هوی نور مطلق زنده از عشق خدا

یک گروه دیگر از دانش تهی همچو حیوان از علف در فربهی

او نبیند جز که اصطبل و علف از شقاوت غافل است و از شرف

این سوم هست آدمی زاد و بشر نیم او زافرشته و نیمی ز خر

نیم خر خود مایل سفلی بود نیم دیگر مایل عقلی بود

آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب وین بشر با دو مخالف درعذاب

مرده گردد شخص کو بی جان شود خر شود چون جان او بی آن شود

زانکه جانی کان ندارد هست پست این سخن حق است و صوفی گفته است

****

جان ز هجر عرش اندر فاقه یی تن ز عشق خار بن چون ناقه یی

جان گشاید سوی بالا بال ها در زده تن در زمین چنگال ها

****

چون جوال بس گرانی می بری زان نباید کم که در وی بنگری

که چه داری در جوال از تلخ و خوش گر همی ارزد کشیدن را بکش

ورنه خالی کن جوالت را ز سنگ باز خر خود را از این بیگار و ننگ

در جوال آن کن که می باید کشید سوی سلطانان و شاهان رشید

****

همچنین هر جزو عالم می شمر اول و آخر در آرش در نظر

هرکه آخِر بین تر او مسعود تر هرکه آخٌر بین تر او مطرود تر

****

حق از ایجاد جهان افزون نشد آنچه اول آن نبود اکنون نشد

لیک افزون گشت اثر ز ایجاد خلق در میان این دو افزونیست فرق

هست افزون اثر اظهار او تا پدید آید صفات و کار او

هست افزونی هر ذاتی دلیل کو بود حادث به علتها علیل

****

ما رمیت اذ رمیت ابتلاست بر نبی کم نه گنه کان از خداست

وان همه کار تو بی نور است و زشت که تو دوری دور از نور سرشت

خوش نگردد از مدیحی سینه ها چون که در مداح باشد کینه ها

ای دل از کین و کراهت پاک شو وانگهان الحمد خوان چالاک شو

****

کو نشان پاکبازی ای ترش بوی لاف کژ همی آید خمش

صد نشان باشد درون ایثار را صد علامت هست نیکو کار را

شرم دار و لاف کم زن جان مکن که بسی جاسوس هست آن سوی تن

****

لوح محفوظست او را پیشوا از چه محفوظست ؟ محفوظ از خطا

نه نجومست و نه رملست و نه خواب وحی حق والله اعلم بالصواب

از پی روپوش عامه در بیان وحی دل گویند آن را صوفیان

وحی دل گیرش که منظر گاه اوست چون خطا باشد که دل آگاه اوست

مومنا ینظر بنور الله شدی از خطا و سهو ایمن آمدی

****

جسم را نبود از آن عز بهره یی جسم پیش بحر جان چون قطره یی

جسم از جان روز افزون می شود چون رود جان جسم بین چون می شود

حد جسمت یک دو گز خود بیش نیست جان تو تا آسمان جولان کنیست

****

گفت پیغمبر که احمق هر که هست او عدوی ماست و غول ره زنست

عقل دشنامم دهد من راضیم زانکه فیضی دارد از فیاضیم

نبود آن دشنام او بی فایده نبود آن مهمانیش بی مایده

احمق ار حلوا نهد اندر لبم من از آن حلوای او اندر تبم

****

از کتاب و اوستاد و فکر و ذکر از معانی و زعلوم خوب و بکر

عقل تو افزون شود بر دیگران لیک تو باشی ز حفظ آن گران

لوح حافظ باشی اند دور و گشت لوح محفوظ اوست کو زین در گذشت

عقل دیگر بخشش یزدان بود چشمه آن در میان جان بود

چون ز سینه آب دانش جوش کرد نه شود گنده نه دیرینه نه زرد

ور ره نبعش بود بسته چه غم کو همی جوشد ز خانه دم به دم

عقل تحصیلی مثال جوی ها کان رود در خانه یی از کوی ها

راه آبش بسته شد شد بی نوا از درون خویشتن جو چشمه را

****

شیر گیر ار خون نره شیره خورد تو بگویی او نکرد آن باده کرد

ور سخن پردازد از زر کهن تو بگویی باده گفتست آن سخن

باده یی را می بود این شر و شور نور حق را نیست آن فرهنگ و زور؟

که ترا از تو به کل خالی کند تو شوی پست او سخن عالی کند

گرچه قران از لب پیغامبر است هرکه گوید حق نگفت او کافر است

****

با خودی با بی خودی دوچار زد با خود اندر دیده خود خار زد

ای زده بر بی خودان تو ذولفقار بر تن خود می زنی آن هوش دار

زانکه بیخود فانی است است آمنست تا ابد در آمنی او ساکن است

نقش او فانی و او شد آینه غیر نقش روی غیر آنجای نه

ور ببینی روی زشت آن هم تویی ور ببینی عیسی و مریم تویی

او نه اینست و نه آن او ساده است نقش تو در پیش تو بنهاده است

چون رسید اینجا سخن لب در ببست چون رسید اینجا قلم در هم شکست

****

نی همه جا بیخودی شر می کند بی ادب رامی چنانتر می کند

گر بود عاقل نکو فر می شود ور بود بد خوی بد تر می شود

لیک اغلب چون بدند و نا پسند بر همه می را محرم کرده اند

****

آنکه او از پرده تقلید جست او به نور حق ببیند آنچه هست

نور پاکش بی دلیل و بی بیان پوست بشکافد در اید در میان

****

عاقل آن باشد که او با مشعله است او دلیل و پیشوای قافله است

پیرو نور خود است آن پیش رو تابع خویش است آن بی خویش رو

مؤمن خویشست و ایمان آورید هم بدان نوری که جانش زو چرید

دیگری که نیم عاقل آمد او عاقلی را دیده ی خود داند او

دست در وی زد چوکور اندر دلیل تا بدو بینا شد و چست و جلیل

آن خری کز عقل جو سنگی نداشت خود نبودش عقل و عاقل راگذاشت

****

بی محک پیدا نگردد وهم و عقل هردو را سوی محک کن زود نقل

این محک قران و حال انبیاست چون محک مر قلب را گوید بیا

****

هر بنای کهنه کابادان کنند نه که اول کهنه را ویران کنند ؟

****

هست جنت را ز رحمت هشت در یک در توبه ست زان هشت ای پسر

****

مشرق و مغرب که نبود بی قرار چون کنند اخر کسی را پایدار؟

تو بدان فخر آوری کز ترس بند چاپلوست گشت مردم روز چند

هرکرا مردم سجودی می کنند زهر اندر جان او می آگنند

****

چون نمردی و نگشتی زنده زو یاغیی باشی به شرکت ملک جو

چون بدو زنده شدی آن خود وی است وحدت محض است آن شرکت کی است

شرح این در آینه اعمال جو که نیابی فهم آن از گفت و گو

****

آن خداوندی که دادندت عوام باز بستانند از تو همچو وام

ده خداوندی عاریت به حق تا خداوندیت بخش متفق

****

نیل را بر قبطیان حق خون کند سبطیان را از بلا محزون کند

تا بدانی پیش حق تمیز است در میان هوشیار راه و مست

****

گفت بی برهان نخواهم من شنید آنچه گولی آن به تقلیدی گزید

هین بیاور حجت و برهان که من نشنوم بی حجت این را در زمن

گفت حجت در درون جانمست در درون جان نهان برهانمست

****

پس ز پس می بیند او تا اصل اصل پیش می بیند عیان تاروز فضل

هرکسی اندازه روشن دلی غیب را بیند به قدر صیقلی

هرکه صیقل بیش کرد او بیش دید بیشتر آمد برو صورت پدید

گر توگویی کان صفا فضل خداست نیز این توفیق صیقل زان عطاست

قدر همت باشد آن جهد و دعا لیس للا نسان الا ما سعی

***

هیچ نبود منکری گر بنگری منکری اش بهر عین منکری

بل برای قهر خصم اندر حسد یا فزونی جستن و اظهار خود

وان فزونی هم پی طمعی دگر بی معانی چاشنی ندهد صور

****

بهر اظهارست این خلق جهان تا نماند گنج حکمت ها نهان

کنت کنزاً کنت مخفیاً شنو جوهر خود گم مکن اظهار شو

****

ور گشادی عقد او راعقل ها انبیا را کی فرستادی خدا

****

تا نفخت فیه من روحی ترا وارهاند زین و گوید بر تر آ

جهد کن در بیخودی خود را بیاب زود تر والله و اعلم بالصواب

خفته باشی بر لب جو خشک لب می دوی سوی سراب اندر طلب

دور می بینی سراب و می دوی عاشق آن بینش خود می شوی

هر قدم زین آب تازی دور تر دو دوان سوی سراب با غرر

عین آن حزمت حجاب این شده که به تو پیوسته است و آمده

فکر خفته گر دو تا و گر سه تاست هم خطا اندر خطا اندر خطاست

موج بروی می زند بی احتراز خفته پویان در بیابان دراز

خفته می بیند عطشهای شدید آب اقرب منه من حبل الورید

جامه خفته خورد از جوی آب خفته اندر خواب جویای سراب

می رود کانجای بوی اب هست زین تفکر راه را بر خویش بست

زانکه آنجا گفت زینجا دور شد بر خیالی از حقی مهجور شد

****

وهم را مژده است و پیش عقل نقد زانکه چشم وهم شد محجوب فقد

کافران را درد و مؤمن را بشیر لیک نقد حال در چشم بصیر

زانکه عاشق در دم نقد است مست لاجرم از کفر و ایمان بر تر است

****

گر همی جویید در بی بها ادخلوالالبیات من ابوابها

می زن آن حقله در و بر باب بیست از سوی بام فلک تان راه نیست

نیست حاجتتان بدین راه دراز خاکیی را داده ایم اسرار راز

پیش او آیید اگر خایین نه اید نیشکر گردید از او گرچه نیید

****

شربتی خوردم ز الله اشتری تا به محشر تشنگی ناید مرا

آنکه جوی و چشمه ها را آب داد چشمه یی در اندرون من گشاد

کافییم بدهم ترا من جمله خیر بی سبب بی واسطه یاری غیر

کافییم بی نان ترا سیری دهم بی سپاه و لشکرت میری دهم

بی بهارت نرگس و نسرین دهم بی کتاب و اوستا تلقین دهم

کافیم بی داروت درمان کنم گور را و چاه را میدان کنم

****

آن منی و هستیت باشد حلال که درو بینی صفات ذوالجلال

****

آمده اول به اقلیم نبات وز جمادی در نباتی او فتاد

سالها اندر نباتی عمر کرد وز جمادی یاد ناور از نبرد

وز نباتی چون به حیوانی فتاد نامدش حال نباتی هیچ یاد

جز همین میلی که دارد سوی آن خاصه در وقت بهار و ضیمران

جزو عقل این از آن عقل کلست جنبش این سایه زان شاخ گلست

سایه اش فانی شود آخر در او پس بداند سر میل جست و جو

باز از حیوان سوی انسانیش می کشید آن خالقی که دانیش

همچنین اقلیم تا اقلیم رفت تا شد اکنون عاقل و دانا و زفت

عقل های اولینش یاد نیست هم از این عقلش تحول کردنیست

تا رهد زین عقل پر حرص و طلب صد هزاران عقل بیند بوالعجب

گر چو خفته گشت و شد ناسی ز پیش کی گذارندش در ان نسیان خویش

هم چنان دنیا که حلم نایمست خفته پندارد که این خود دایمست

تا بر آید نا گهان صبح اجل وارهد از ظلمت ظن و دغل

خنده اش گیرد از آن غمهای خویش چون ببیند مستقر و جای خویش

هر چه تو در خواب بینی نیک و بد روز محشر یک به یک پیدا شود

آنچه کردی اندرین خواب جهان گرددت هنگام بیداری عیان

تا نپنداری که این بد کردنیست اندرین خواب و ترا تعبیر نیست

****

قرب بی چونست عقلت را به تو نیست چپ و راست و پس یا پیشرو

قرب بی چون چون نباشد شاه را که نیاید بحث عقل آن راه را

غیر فصل و وصل پی بر از دلیل لیک پی بردن بننشاند غلیل

پی پیاپی می بر ار دوری ز اصل تا رگ مردیت آرد سوی وصل

این تعلق را خرد چون ره برد بسته فصلست و وصلست این خرد

زین وصیت کرد ما را مصطفی بحث کم جویید در ذات خدا

آنکه در ذاتش تفکر کردنیست در حقیقت آن نظر در ذات نیست

هست آن پندار او زیرا به راه صد هزاران پرده آمد تا اله

هر یکی در پرده موصول خوست وهم او آنست کان خود عین هوست

پس پیمبر دفع کرد این وهم از او تا نباشد در غلط سودا پز او

****

پس به صورت آدمی فرع جهان وز صفت اصل جهان این را بدان

ظاهرش را پشه یی آرد به چرخ باطنش باشد محیط هفت چرخ

موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:46 توسط مصـــطفی طـایفــــی |

قوت جبریل از مطبخ نبود بود از دیدار خلاق وجود

همچنان این قوت ابدال حق هم زحق دان نه از طعام و از طبق

جسمشان را هم زنور اسرشته اند تا زروح و از ملک بگذشته اند

چونکه موصوفی به اوصاف جلیل زآتش امراض بگذر چون خلیل

گفت اولاد منند این اولیا در غریبی فرد از کار و کیا

از برای امتحان خوار و یتیم لیک اندر سر منم یار و ندیم

پشت دار جمله عصمتهای من گوییا هستند خود اجزای من

هان و هان این دلق پوشان منند صد هزار اندر هزار و یک تنند

ورنه کی کردی به یک چوبی هنر موسیی فرعون را زیر و زبر

ورنه کی کردی به یک نفرین بد نوح شرق و غرب را غرقاب خود

بر نکندی یک دعای لوط راد جمله شهرستان شان را بی مراد

رقص آن جا کن که خود را بشکنی پنبه را از ریش شهوت بر کنی

رقص و جولان بر سر میدان کنند رقص اندر خون خود مردان کنند

چون رهند از دست خود دستی زنند چون جهند از نقص خود رقصی کنند

مطربانشان از درون دف می زنند بحر ها در شور شان کف می زنند

تو نبینی لیک بهر گوششان برگها بر شاخه ها هم کف زنان

تو نبینی بر گها را کف زدن گوش دل باید نه این گوش بدن

****

آن که گستاخ آمدند اندر زمین استخوان و کله هاشان را ببین

چون به گورستان روی این مرتضی استخوان شان را بپرس از مامضی

تا به ظاهر بینی آن مستان کور چون فرو رفتند در چاه غرور

چشم اگر داری تو کورانه میا ور نداری چشم دست آور عصا

آن عصای حزم و استدلال را چون نداری دید می کن پیشوا

ور عصای حزم و استدلال نیست بی عصا کش بر سر هر ره مایست

گام زان سان نه که نا بینا نهد تا که پا از چاه و از سگ وا رهد

لرز لرزان و به ترس و احتیاط می نهد پا تا نیا فتد در خباط

****

پس صفات آدمی شد آن جماد بر فراز عرش پران گشت شاد

کز جهان زنده زاول آمدیم باز از پستی سوی بالا شدیم

جمله اجزا در تحرک در سکون ناطقان که انا الیه راجعون

ذکر و تسبیحات اجزای نهان غلغلی افکند اندر آسمان

****

گر ز صورت بگذرید ای دوستان جنتست و گلستان در گلستان

صورت خود چون شکستی سوختی صورت کل را شکست آموختی

بعد از آن هر صورتی را بشکنی همچو حیدر باب خیبر بر کنی

****

مال او یابد که کسبی می کند نادری باشد که برگنجی زند

مصطفایی کو که جسمش جان بود تا که رحمن علم القران بود

اهل تن را جمله علم بالقلم واسطه افراشت در بذل کرم

****

گشت مستک آن گدای ژنده دلق از سجود و از تحیر های خلق

مال مار آمد که در وی زهر هاست وان قبول و سجده خلق اژدهاست

****

بوی بر از جزو تا کل ای کریم بوی بر از ضد تا ضد این حکیم

جنگها می آشتی آرد درست مارگیر از بهر یاری مار جست

مار گیر از بهر حیرانی خلق مار گیرد اینت نادانی خلق

آدمی کوهیست چون مفتون شود کوه اندر مار حیران چون شود

خویشتن نشناخت مسکین آدمی از فزونی آمد و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت

صد هزاران مار و که حیران اوست او چرا حیران شدست و مار دوست

عالم افسردست و نام او جماد جامد افسرده بود ای اوستاد

باش تا خورشید حشر آید عیان تا ببینی جنبش جسم جهان

نفست اژدر هاست او کی مرده است از غم بی التی افسرده است

گر بیابد آلت فرعون او که به امر او همی رفت آب جو

آنگه او بنیاد فرعونی کند راه صد موسی و صد هارون زند

کرمکست آن اژدها از دست فقر پشه یی گردد ز جاه و مال صقر

اژدها را دار در برف فراق هین مکش او را به خورشید عراق

****

لامکانی که درو نور خداست ماضی و مستقبل و حال از کجاست

ماضی و مستقبلش نسبت به تست هردویک چیزند پنداری که دوست

****

نام تو از ترس پنهان می گوند چون نماز آرند پنهان می شوند

از هراس و ترس کفار لعین دینت پنهان می شود زیر زمین

من مناره پر کنم آفاق را کور گردانم دو چشم عاق را

چاکرانت شهر ها گیرند و جاه دین تو گیرد ز ماهی تا به ماه

آنچنان کرد و از آن افزون که گفت او بخفت و بخت و اقبالش نخفت

گفت پیغمبر که خسپد چشم من لیک کی خسپد دلم اندر وسن

شاه بیدار است حارس خفته گیر جان فدای خفتگان دل بصیر

وصف بیداری دل این معنوی در نگنجد در هزاران مثنوی

****

ذکر موسی بند خاطر ها شدست کین حکایت هاست که پیشین بدست

ذکر موسی بهر رو پوش است لیک نور موسی نقد تست ای مرد نیک

موسی و فرعون در هستی تست باید این دو خصم را در خویش جست

****

از نظر گاهست ای مغز وجود اختلاف مؤمن و گبر و جهود

از نظر گه گفت شان شد مختلف آن یکی دالش لقب داد وان الف

در کف هرکس اگر شمعی بدی اختلاف از گفت شان بیرون شدی

چشم حس همچون کف دستست و بس نیست کف را بر همه او دست رس

****

چیز دیگر ماند اما گفتنش بی تو روح القدس گوید بی منش

نه تو گویی هم به گوش خویشتن نه من و نه غیر من ای هم تو من

****

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق بلکه گردونی و دریایی عمیق

آن توِ زفتت که آ ن نهصد تو است قلزمست و غرقه گاه صد تو است

****

دم مزن تا بشنوی زان آفتاب آنچه نامد در کتاب و در خطاب

دم مزن تا دم زند بهر تو روح آشنا بگذار در کشتی نوح

****

گفت بیزارم زغیر ذات تو غیر نبود آن که او شد مات تو

تو همی دانی که چونم با تو من بیست چندانم که با باران چمن

زنده از تو شاد از تو عایلی مغتذی بی واسطه و بی حایلی

متصل نه منفصل نه ای کمال بلکه بی چون و چگونه و اعتلال

ماهیانیم و تو دریای حیات زنده ایم از لطفت ای نکوصفات

****

منگر اندر نقش زشت و خوب خویش بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش

منگر آن که تو حقیری یا ضعیف بنگر اندر همت خود ای شریف

تو به هر حالی که می باشی طلب آب می جو دایما این خشک لب

خشکی لب هست پیغامی ز آب که به مات آرد یقین این اظطراب

کین طلب کاری مبارک جنبشیست این طلب در راه حق مانع کشیست

****

علم را دو پر گمان را یک پر است ناقص آمد ظن به پرواز ابتر است

ور همه گویند او را گم رهی کوه پنداری و تو برگ کهی

او نیفتد در گمان از طعنشان او نگردد دردمند از ظعنشان

بلکه گر دریا و کوه آید به گفت گویدش با گمرهی گشتی تو جفت

هیچ یک ذره نیافتد در خیال با به طعن طاعنان رنجور حال

****

من ترا بی این کرامتها ز پیش خود تسلی دادمی از ذات خویش

این کرامت بهر ایشان دادمت وین چراغ از بهر آن بنهادمت

تو از آن بگذشته یی کز مرگ تن ترسی وز تفریق اجزای بدن

****

این جهان خوابست اندر ظن مه ایست گر رود در خواب دستی باک نیست

گر به خواب اندر سرت ببرید گاز هم سرت برجاست و هم عمرت دراز

****

کور را هر گام باشد ترس چاه با هزاران ترس می آید به راه

مرد بینا دید عرض راه را پس بدان او مغاک و چاه را

****

گرچه بیرون اند از دور زمان با من اند و گرد من بازی کنان

گریه از هجران بود یا از فراق باعزیزانم وصالست و عناق

خلق اندر خواب می بینندشان من به بیداری هم بینم عیان

زین جهان خود را دمی پنهان کنم برگ حس را از درخت افشان کنم

حس اسیر عقل باشد ای فلان عقل اسیر روح باشد هم بدان

****

بهر یزدان می زید نه بهر گنج بهر یزدان می مرد نه از خوف رنج

هست ایمانش برای خواست او نه برای جنت و اشجار و جو

ترک کفرش هم برای حق بود نه ز بیم آن که در آتش رود

****

او بگفتی یا رب ای دانای راز تو گشودی در دلم راه نیاز

در میان بحر اگر بنشسته ام طمع در آب سبو هم بسته ام

****

تو سفر کردی ز نطفه تا به عقل نه به گامی بود نه منزل نه نقل

سیر جان بی چون بود در دور و دیر جسم ما از جان بیاموزید سیر

****

بنده گان حق رحیم و بردبار خوی حق دارند در اصلاح کار

مهربان بی رشوتان یاری گران در مقام سخت و در روز گران

آن دلی کز آسمان ها بر تر است آن دل ابدال یا پیغامبراست

همچنین هر شهوتی اندر جهان خواه مال و خواه جاه و خواه نان

هریکی زینها ترا مستی کند چون نیابی آن خمارت می زند

این خمار غم دلیل آن شدست که بدان مفقود مستی ات بدست

جز به اندازه ضرورت زین مگیر تا نگردد غالب و بر تو امیر

****

نور این دانی که حیوان دید هم پس چه کرمنا بود بر آدمم؟

من چو خورشیدم درون نور غرق می ندانم کرد خویش از نور فرق

رفتنم سوی نماز و این خلا بهر تعلیمست ره مر خلق را

****

بند معقولات آمد فلسفی شهسوار عقلِ عقل آمد صفی

عقل عقلت مغز و عقل تست پوست معده حیوان همیشه پوست جوست

چونکه قشر عقل صد برهان دهد عقل کل کی گام بی ایقان نهد

عقل دفتر ها کند یکسر سیاه عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه

هم چنانکه قدر تن از جان بود قدر جان از پرتو جانان بود

گر بدی جان زنده بی پرتو کنون هیچ گفتی کافران را میتون؟

هین بگو که ناطقه جو می کند تا به قرن بعد ما آبی رسد

****

عور ترسان که منم دامن کشان چون رهانم دامن از چنگال شان

صد هزاران فضل داند از علوم جان خود را می نداند آن ظلوم

داند او خاصیت هر جوهری در بیان جوهر خود چون خری

که همی دانم یجوز و لا یجوز خود ندانی تو یجوزی یا عجوز

این روا و آن ناروا دانی و لیک تو روا یا نا روایی بین لیک

قیمت هر کاله می دانی که چیست قیمت خود را ندانی احمقیست

سعد ها و نحس ها دانسته ایی ننگری سعدی تو یا ناشسته یی

جان جمله علمها این است این که بدانی من کیم در یوم دین

آن اصول دین بدانستی ولیک بنگر اندر اصل خود گر هست نیک؟

از اصولینت اصول خویش به که بدانی اصل خود ای مرد مه

****

ان طبیبان طبیعت دیگرند که به دل از راه نبضی بنگرند

ما به دل بی واسطه خوش بنگریم کز فراست ما به عالی منظریم

آن طبیبان غذا اند و ثمار جان حیوانی بدیشان استوار

ما طبیبان فعالیم و مقال ملهم ما پرتو نور جلال

کین چنین فعلی ترا نافع بود و انچنان فعلی ز ره قاطع بود

این چنین قولی ترا پیش آورد و انچنان قولی ترا نیش آورد

آن طبیبان را بود بولی دلیل وین دلیل ما بود وحی جلیل

دست مزدی می نخواهیم از کسی دست مزد ما رسد از حق بسی

آفتابی در سخن آمد که خیز که بر آمد روز برجه کم ستیز

تو بگویی آفتابا کو گواه؟ گویدت ای کور از حق دیده خواه

****

حزم چه بود در دو تدبیر احتیاط از دو آن گیری که دورست از خباط

آن یک گوید در این ره هفت روز نیست آب و هست ریگ پای سوز

آن دگر گوید دروغ است این بران که به هر شب چشمه یی بینی روان

حزم آن باشد که بر گیری تو آب تا رهی از ترس و باشی بر صواب

گر بود در راه آب این را بریز ور نباشد، وای بر مرد ستیز

****

باز مرغی فوق دیواری نشست دیده سوی دانه دامی ببست

یک نظر او سوی صحرا می کند یک نظر حرصش به دانه می کشد

این نظر با آن نظر چالیش کرد ناگهانی از خرد خالیش کرد

باز مرغی کان تردد را گذاشت زان نظر برکند و بر صحرا گماشت

شاد پر و بال او بخاً لّهٌ تا امام جمله آزادان شد او

هر که او را مقتدا سازد برست در مقام امن و آزادی نشست

****

و آفرید او وصفهای عارضی که کسی مبغوض می گردد رضی

سنگ را گویی که زر شو بیهوده ست مس را گویی که زر شود راه هست

ریگ را گویی که گل شو عاجز است خاک را گویی که گل شو جایز است

رنجها داده است کان را چاره نیست آن به مثل لنگی و فطس و عمیست

رنجها داده ست کان را چاره هست آن به مثل لقوه و درد سرست

این دوا ها ساخت بهر ایتلاف نیست این درد و دوا ها از گزاف

بلکه اغلب رنجها را چاره است چون به جد جویی بیاید آن به دست

****

انبیا گفتند نومیدی بدست فضل و رحمت های باری بی حدست

از چنین محسن نشاید نا امید دست در فتراک این رحمت زنید

خود گرفتم که شما سنگین شدیت قفلها بر گوش و بر دل بر زدیت

هیچ مارا با قبولی کار نیست کار ما تسلیم و فرمان کردنیست

او بفرمودستمان این بنده گی نیست ما را از خود این گوینده گی

جان برای امر او داریم ما گر به ریگی گوید او کاریم ما

غیر حق جان نبی را یار نیست با قبول و رد خلقش کار نیست

مزد تبلیغ رسالاتش از اوست زشت و دشمن رو شدیم از بهر دوست

ما بر این درگه ملولان نیستیم تا ز بعد راه هر جا بیستیم

دل فرو بسته و ملول آن کس بود کز فراق یار در محبس بود

دلبر و مطلوب با ما حاضر است در نثار رحمتش جان شاکر است

دایماً تر و جوانیم و لطیف تازه و شیرین و خندان و ظریف

قوم گفتند ار شما سعد خودیت نحس مایید و ضدیت و مرتدیت

جان ما فارغ بد از اندیشه ها در غم افکندید ما را و عنا

طوطی نقل و شکر بودیم ما مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما

انبیا گفتند فال زشت و بد از میان جانتان دارد مدد

گر تو جایی خفته باشی با خطر اژدها در قصد تو از سوی سر

مهربانی مر ترا آگاه کرد که بجه زود ار نه اژدرهات خورد

تو بگویی فال بد چون می زنی؟ فال چه، برجه ببین در روشنی

از میان فال بد من خود ترا می رهانم می برم سوی سرا

****

گرچه مقصود از کتاب آن فن بود گر توش بالش کنی هم می شود

لیک از او مقصود این بالش نبود علم بود و دانش و ارشاد و سود

ما خلقت الجن و الانس این بخوان جز عبادت نیست مقصود از جهان

****

ای بسا عالِم ز دانش بی نصیب حافظ علمست آنکس نه حبیب

****

چون نهی بر پشت کشتی بار را بر توکل می کنی آن کار را

تو نمی دانی که از هردو کیی غرقه یی اندر سفر یا ناجیی

گر بگویی تا ندانم من کیم بر نخواهم تاخت در کشتی و یم

من در این ره ناجی ام یا غرقه ام کشف گردان کز کدامین فرقه ام

من نخواهم رفت این ره با گمان بر امید خشک همچون دیگران

هیچ بازرگانیی ناید ز تو زانکه در غیبست سر این دو رو

تاجر ترسنده طبع شیشه جان در طلب نه سود دارد نه زیان

بل زیان دارد که محرومست و خوار نور او یابد که باشد شعله وار

****

تو ز طفلی چون سبب ها دیده یی در سبب از جهل بر چسفیده یی

با سببها از مسبب غافلی سوی این رو پوش ها زان مایلی

****

تن شناسان زود ما را گم کنند آب نوشان ترک مشک و خم کنند

جان شناسان از عدد ها فارغ اند غرقه دریای بی چونند و چند

جان شو و از راه جان جان را شناس یار بینش شو نه فرزند قیاس

آنکه آدم را بدن دید او رمید وان که نور مؤتمن دید او خمید

آن دو دیده روشنان بودند از این وین دو را دیده ندیده غیر طین

****

اختیار آمد عبادت رانمک ورنه می گردد به نا خواه این فلک

گردش او را نه اجر و نه عقاب که اختیار آمد هنر وقت حساب

جمله عالم خود مسبح آمدند نیست آن تسبیح جبری مزد مند

تیغ در دستش نه از عجزش بکن تا که غازی گردد او یا راه زن

زانکه کرمنا شد آدم ز اختیار نیم زنبور عسل شد نیم مار

****

آنکه بدهد بی امید سود ها آن خدایست آن خدایست آن خدا

یا ولی حق که خوی حق گرفت نور گشت و تابش مطلق گرفت

کو غنی است و جز او جمله فقیر کی فقیری بی عوض گوید که گیر؟

****

مغز هر میوه بهست از پوستش پوست دان تن را و مغز آن دوستش

مغز نغزی دارد آخر آدمی یکدمی آن را طلب گر زان دمی

****

غفلت از تن بد چون تن روح شد بیند او اسرار را بی هیچ بد

****

نص وحی روح قدسی دان یقین وان قیاس عقل جزوی تحت این

عقل از جان گشت با ادراک و فر روح او را کی شود زیر نظر؟

لیک جان در عقل تأثیری کند زان اثر آن عقل تدبیری کند

نوح وار از صدقی زد در تو روح کو یم و کشتی و کو طوفان نوح؟

****

ور بگویی من چه دانم نوح را همچو اویی داند او را ای فتی

این سخن هم راستست از روی آن که به ماهیت ندانیش ای فلان

عجز از ادراک ماهیت ای عمو حالت عامه بود مطلق مگو

زانکه ماهیات و سر سر آن پیش چشم کاملان باشد عیان

در وجود از سر حق و ذات او دور تر از فهم و استبصار کو؟

چونکه آن مخفی نماند از محرمان ذات و وصفی چیست کان ماند نهان؟

****

مارمیت اذ رمیت از نسبتست نفی و اثباتست و هردو مثبتست

آن تو آفکندی که در دست تو بود تو نه افکندی که قوت حق نمود

مشت مشت تست و افکندن زماست زین دو نسبت نفی و اثباتش رواست

****

تو مکن تهدیدم از کشتن که من تشنه زارم به خون خویشتن

عاشقان را هر زمانی مردنیست مردن عشاق خود یک نوع نیست

او دو صد جان دارد از جان هدی وان دو صد را می کند هر دم فدی

هر یکی جان را ستاند ده بها از نبی خوان عشرة امثالها

گر بریزد خون من آن دوست رو پای کوبان جان بر افشانم برو

آزمودم مرگ من در زنده گیست چون رهم زین زنده گی پاینده گیست

****

هر که در خلوت به بینش راه یافت او ز دانشها نجوید دستگاه

با جمال جان چو شد هم کاسه یی باشدش زاخبار و دانش تاسه یی

****

گفت من مستسقی ام آبم کشد گرچه می دانم که هم آبم کشد

گر بیاسامد مرا دست و شکم عشق آب از من نخواهد گشت کم

گویم آنگه که بپرسند از بطون کاشکی بحرم روان بودی درون

از جمادی مردم و نامی شدم وزنما مردم به حیوان برزدم

مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی زمردن کم شدم

حمله دیگر بمیرم از بشر تا برآرم از ملایک پر و سر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شی هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم وانچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم انا الیه راجعون

آب کوزه چون در آب جو شود محو گردد در وی و جو او شود

وصف او فانی شد و ذاتش بقا زین سپس نی کم شود نه بد لقا

صورت تن گو برو من کیستم نقش کم ناید چو من باقیستم

چون نفخت بودم از لطف خدا نفخ حق باشم ز نای تن جدا

****

مرغ جانش موش شد سوراخ جو چون شنید از گربگان او عرجوا

زان سبب جانش وطن دید و قرا ر اندرین سوراخ دنیا موش وار

هم در این سوراخ بنایی گرفت در خور سوراخ دانایی گرفت

پیشه هایی که مر ورا درمزید کاندرین سوراخ کار آید گزید

****

من عجب دارم ز جویای صفا کو رمد در وقت صیقل از جفا

****

گبر ترسان دل بود کو از گمان می زید در شک زحال آن جهان

می رود در ره نداند منزلی گام ترسان می نهد اعمی دلی

چون نداند ره مسافر چون رود با تردد ها و دل پر خون رود

هر که گوید های این سو راه نیست او کند از بین انجا وقف و ایست

ور بداند ره دل با هوش او کی رود هر های و هو در گوش او

پس مشو همراه این شتر دلان زانکه وقت ضیق و بیم اند افلان

****

گر نه نفست از درون راهت زدی راهزنان را بر تو که دستی بدی؟

زان عوان مقتضی که شهوتست دل اسیر حرص و آز و آفتست

****

هر گمان تشنه یقین است ای پسر می زند اندر تزایید بال و پر

چون رسد در علم پس پر پا شود مر یقین را علم او بویا شود

زانکه هست اندر طریق مفتتن علم کمتر از یقین و فوق ظن

علم جویای یقین باشد بدان وان یقین جویای دید ست و عیان

اندر الهیکم بجو این را کنون از پس کلا پس لو تعلمون

می کشد دانش به بینش ای علیم گر یقین گشتی ببینندی جحیم

دید زاید از یقین بی امتهال انچنانک از ظن می زاید جمال

اندر الهیکم بیان این ببین که شود علم الیقین عین الیقین

از گمان و از یقین بالاترم وز ملامت بر نمی گردد سرم

عاشق آنم که هر آن آن اوست عقل و جان جاندار یک مرجان اوست

من نلافم ور بلافم همچو آب نیست در آتش کشی ام اظطراب

چون بدزدم چون حفیظ مخزن اوست چون نباشم سخت رو، پشت من اوست

هر که از خورشید باشد پشت گرم سخت رو باشد نه بیم او را نه شرم

هم چو روی آفتاب بی حذر گشت رویش خصم سوز و پرده در

هر پیغمبر سخت رو بد در جهان یکسواره کوفت بر جیش شهان

رو نگردانید از ترس و غمی یک تنه تنها بزد بر عالمی

هر زمان گوید به گوشم بخت نو گر ترا غمگین کنم غمگین مشو

من ترا غمگین و گریان زان کنم تاکت از چشم بدان پنهان کنم

تلخ گردانم ز غمها خوی تو با بگردد چشم بد از روی تو

نه تو صیادی و جویای منی بنده و افکنده رأی منی

حیله اندیشی که در من در رسی در فراق و جستن من بی کسی

چاره می جوید پی من درد تو می شنودم دوش آه سرد تو

من توانم هم که بی این انتظار ره دهم، بنمایمت راه گذار

تا از این گرداب دوران وا رهی بر سر گنج وصالم پا نهی

لیک شیرینی و لذات مقر هست بر اندازه رنج سفر

آنگه از شهر و ز خویشان بر خوری کز غریبی رنج و محنتهابری

****

از صفاتش رسته یی و الله نخست در صفاتش باز رو چالاک و چست

****

از خدا می خواه تا زین نکته ها در نلغزی و رسی در منتها

زانکه از قران بسی گمره شدند زان رسن قومی درون چه شدند

مر رسن را نیست جرمی ای عنود چون ترا سودای سر بالا نبود

****

حرف قران را بدان که ظاهریست زیر ظاهر باطنی بس قاهریست

زیر آن باطن یکی بطن سوم که درو گردد خرد ها جمله گم

بطن چارم از نبی خود کس ندید جز خدای بی نظیر بی ندید

ظاهر قران چو شخص آدمیست که نقوشش ظاهر و جانش خفیست

مرد را صد سال عم و خال او یک سر مویی نبیند حال او

گر به ظاهر آن پری پنهان بود آدمی پنهان تر از پریان بود

نزد عاقل زان پری که مضمر است آدمی صد بار خود پنهان تر است

آدمی نزدیک عاقل چون خفیست چون بود آدم که در غیب او صفیست

آدمی همچون عصای موسی است آدمی همچون فسون عیسی است

در کف حق بهر داد و بهر زین قلب مؤمن است بین اصبعین

تا قیامت می زند قران ندا ای گروه جهل را گشته فدا

که مرا افسانه می پنداشتید تخم طعن و کافری می کاشتید

خود بدیدیت آنکه طعنه می زدیت که شما افسانه و فانی بدیت

من کلام حقم و قایم به ذات قوت جان جان و یاقوت ذکات

****

گفت مادر تا جهان بودست از این کار افزایان بدند اندر زمین

هین تو کار خویش کن ای ارجمند زود کایشان ریش خود بر می کنند

وقت تنگ و می رود آب فراخ پیش از آن کز هجر گردی شاخ شاخ

شهره کاریزست پر آب حیات آب کش تا بر دمد از تو نبات

آب خضر از جوی نطق اولیا می خوریم ای تشنه غافل بیا

گر نبینی آب کورانه به فن سوی جو اور سبو در جوی زن

چون شنیدی کاندرین جو آب هست کور را تقلید باید کار بست

جو فرو بر مشک آب اندیش را تا گران بینی تو مشک خویش را

چون گران دیدی شوی تو مستدل رست از تقلید خشک آنگاه دل

پیرو پیغمبران ره سپر طعنه خلقان همه بادی شمر

آن خداوندا ن که ره طی کرده اند گوش فا بانگ سگان کی کرده اند

تو چو عزم دین کنی با اجتهاد دیو بانگت بر زند اندر نهاد

که مرو زان سو بیندیش ای غوی که اسیر رنج و درویشی شوی

بی نوا گردی زیاران وا بری خوار گردی و پشیمانی خوری

تو ز بیم بانگ آن دیو لعین وا گریزی در ضلالت از یقین

****

موج می زد در دلش عفو گنه که ز هر دل تا دل آمد روزنه

که زدل تا دل یقین روزن بود نه جدا و دور چون دو تن بود

متصل نبود سفال دو چراغ نورشان ممزوج باشد در مساغ

هیچ عاشق خود نباشد وصل جو که نه معشوقش بود جویای او

لیک عشق عاشقان تن زه کند عشق معشوقان خوش و فربه کند

چون در این دل برق مهر دوست جست اندر ان دل دوستی می دان که هست

در دل تو مهر حق چون شد دوتو هست حق را بی گمانی مهر تو

هیچ بانگ کف زدن ناید به در از یکی دست تو بی دستی دگر

تشنه می نالد که ای آب گوار آب هم نالد که کو آن آب خوار

روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند لیک هردو یک حقیقت می تنند

هر یکی خواهان دیگر را همچو خویش از پی تکمیل فعل و کار خویش

****

گفت پیغمامبر که چون کوبی دری عاقبت زان در برون آید سری

چون نشینی بر سر کوی کسی عاقبت بینی تو هم روی کسی

چون ز چاهی می کنی هر روز خاک عاقبت اندر رسی در آب پاک

جمله دانند این اگر تو نگروی هر چه می کاریش روزی بدروی

سنگ بر آهن زدی آتش نجست این نباشد، ور بباشد نادرست

آنکه روزی نیستش بخت و نجات ننگرد عقلش مگر در نادرات

کان فلان کس کشت کرد و بر نداشت وان صدف برد صدف گوهر نداشت

این مگو کاینک فلانی کشت کرد در فلان سالی ملخ کشتش بخورد

پس چرا کارم که اینجا خوف است من چرا افشانم این گندم ز دست؟

بلعم باعور و ابلیس لعین سود نامدشان عبادتها و دین

صد هزاران انبیا و ره روان ناید اندر خاطر آن بد گمان

این دو را گیرد که تاریکی دهد در دلش ادبار جز این کی نهد

بس کسا که نان خورد دلشاد او مرگ او گردد بگیرد در گلو

پس تو ای ادبار رو هم نان مخور تا نیفتی همچو او در شور و شر

صد هزاران خلق نان ها می خورند زور می یابند و جان می پرورند

تو بدان نادر کجا افتاده ایی گرنه محرومی و ابله زاده یی؟

این جهان پر آفتاب و نور ماه او بهشته سر فرو برده به چاه

که اگر حقست پس کو روشنی سر زچه بردار و بنگر ای دنی

جمله عالم شرق و غرب آن نور یافت تا تو در چاهی نخواهد بر تو تافت

چه رها کن رو به ایوان و کروم کم ستیز اینجا بدان کاللج شوم

موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:45 توسط مصـــطفی طـایفــــی |

زین طلب بنده به کوی تو رسید درد مریم را به خرما بن کشید

دیده تو چون دلم را دیده شد شد دل نادیده غرق دیده شد

آینه کلی ترا دیدم ابد دیدم اندر چشم تو من نقش خود

گفتم آخر خویش را من یافتم در دو چشمش را ه روشن یافتم

گفت وهمم کان خیال تست هان ذات خود را از خیال خود بدان

نقش من از چشم تو آواز داد که منم تو، تو منی در اتحاد

کاندرین چشم منیر بی زوال از حقایق راه کی یابد خیال

در دو چشم غیر من تو نقش خود گر ببینی آن خیالی دان و رد

****

چون غم خود نیست این بیمار را چون غم جان نیست این مردار را

مرده خود را رها کردست او مرده بیگانه را جوید رفو

****

مفترق شد آفتاب جان ها در درون روزن ابدان ما

****

مشک را برتن مزن بر دل بمال مشک چه بود نام پاک ذولجلال

****

ای برادر تو همان اندیشه یی مابقی تو استخوان و ریشه یی

گر گل است اندیشه تو گلشنی ور بود خاری تو هیمه گلخنی

****

آنکه تو مستش کنی و شیر گیر گر زمستی کژ رود عذرش پذیر

گرچه ناخن رفت چون باشی مرا بر کنم من پرچم خورشید را

ورچه پرم رفت چون بنوازیم چرخ بازی گم کند در بازیم

گر کمر بخشیم که را برکنم گر دهی کلکی علمها بشکنم

****

کافر و مؤمن خدا گویند لیک در میان هردو فرقی هست نیک

آن گدا گوید خدا از بهر نان متقی گوید خدا از عین جان

گر بدانستی گدا از گفت خویش پیش چشم او نه کم ماندی نه بیش

سالها گوید خدا آن نان خواه همچو خر مصحف کشد از بهر کاه

گر به دل در تافتی گفت لبش ذره ذره گشته بودی قالبش

****

مر مرا تقلید شان برباد داد ای دوصد لعنت براین تقلید باد

****

گر ترازو را طمع بودی به مال راست کی گفتی ترازو وصف حال

هر نبیی گفت با قوم از صفا من نخواهم مزد پیغام از شما

من دلیلم حق شما را مشتری داد حق دلالیم هردو سری

چیست مزد کار من دیدار یار گرچه بو بکر بخشد چل هزار

****

چشم ظاهر سایه آن چشم دان هرچه آن بیند بگردد این بدان

تو مکانی اصل تو در لا مکان این دکان بربند و بگشا آن دکان

****

گوش تو پر بوده است از طمع خام پس طمع کر می کند کور ای غلام

****

کان جمال دل جمال باقیست دولتش از آب حیوان ساقیست

خود او هم آب است و هم ساقی و مست هر سه یک شد چون طلسم تو شکست

آن یکی را تو ندانی از قیاس بنده گی کن ژاژ کم خواه ناشناس

معنی تو صورت است و عاریت بر مناسب شادی و بر قافیت

معنی آن باشد که بستاند ترا بی نیاز از نقش گرداند ترا

معنی آن نبود که کور و کر کند مرد را بر نقش عاشق تر کند

****

گر محک داری گزین کن ورنه رو نزد دانا خویشتن را کن گرو

یا محک باید میان جان خویش ور ندانی ره مرو تنها تو پیش

****

بنگر اندر خانه و کاشانه ها در مهندس بود چون افسانه ها

آن فلان خانه که مادیدیم خوش بود موزون صفه و سقف و درش

از مهندس آن عرض و اندیشه ها آلت آورد و ستون از بیشه ها

چیست اصل و مایه هر پیشه یی جز خیال و جز عرض اندیشه یی

اول فکر آخر آمد در عمل بنیت عالم چنان دان در ازل

جمله عالم خود عرض بودند تا اندرین معنی بیامد هل اتا

این عرضها از چه زاید از صور وین صور هم از چه زاید از فکر

این جهان یک فکرت است از عقل کل عقل چون شاهست و صورت ها رسل

****

آدمی چون نور گیرد از خدا هست مسجود ملایک زاجتبا

نیز مسجود کسی که چون ملک رسته باشد جانش از طغیان و شک

****

از محبت تلخها شیرین شود از محبت درد ها شافی شود

از محبت مرده زنده می کنند از محبت شاه بنده می کنند

این محبت هم نتیجه دانش است که گزافه بر چنین تختی نشست؟

دانش ناقص کجا این عشق زاد ؟ عشق زاید ناقص اما بر جماد

****

هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو

کفر تو دین است و دینت نور جان ایمنی و زتو جهانی در امان

ای معاف یفعل الله ما یشا بی محابا رو زبان را بر گشا

گفت ای موسی از آن بگذشته ام من کنون در خون دل آغشته ام

****

در سجودت کاش رو گردانیی معنی سبحان ربی دانیی

****

لوح را اول بشوید بی وقوف آنگهی بر وی نویسد او حروف

****

شیر مردانند در عالم مدد آ ن زمان کافغان مظلومان رسد

بانگ مظلومان ز هرجا بشنوند ان طرف چون رحمت حق می دوند

آن ستون های خلل های جهان ان طبیبان مرض های نهان

محض مهر و داوری و رحمتند همچو حق بی علت و بی رشوتند

****

خانه نو ساخت روزی نو مرید پیر آمد خانه او را بدید

گفت شیخ آن نو مرید خویش را امتحان کرد آن نکو اندیش را

روزن از بهر چه کردی ای رفیق گفت تا نور اندر آید زین طریق

گفت آن فرعست این باید نیاز تا از این ره بشنوی بانگ نماز

****

گرچه عقلت سوی بالا می پرد مرغ تقلیدت به پستی می چرد

علم تقلیدی وبال جان ماست عاریست و ما نشسته کان ماست

زین خرد جاهل همی باید شدن دست در دیوانگی باید زدن

****

علم تقلیدی و تعلیمیست آن کز نفور مستمع دارد فغان

چون پی دانه نه بهر روشنیست همچو طالب علم دنیای دنیست

علم گفتاری که آن بی جان بود عاشق روی خریداران بود

گرچه باشد وقت بحث و علم زفت چون خریدارش نباشد مرد و رفت

مشتری من خدایست او مرا می کشد بالا که الله اشتری

این خریداران مفلس را بهل چه خریداری کند یک مشت گل

گل مخور گل را مخر گل را مجو زانکه گل خوار است دایم زرد رو

دل بخور تا دایما باشی جوان از تجلی چهره ات چون ارغوان

یارب این بخشش نه حد کار ماست لطف تو لطف خفی را خود سزاست

****

چون بگیری سخت آن توفیق هوست در تو هر قوت که آید جذب اوست

مارمیت اذا رمیتَ راست دان هرچه کارد جان بود از جانِ جان

****

اتنا فی دار دنیا نا حسن اتنا فی دار عقبانا حسن

راه را بر ما چو بستان کن لطیف منزل ما خود تو باشی ای شریف

****

هریک از ره این نشانها زان دهند تا گمان آید که ایشان زان دهِ اند

این حقیقت دان نه حق اند آن همه نه به کلی گمرهانند این رمه

زانکه بی حق باطلی ناید پدید قلب را ابله به بوی زر خرید

گر نبودی در جهان نقدی روان؟ قلب ها را خرج کردن کی توان

آنکه گوید جمله حق اند احمقیست وانکه گوید جمله باطل او شقیست

اندرین گردون مکرر کن نظر زانکه حق فرمود ثم ارجع بصر

****

فکر آن باشد که بکشاید رهی راه آن باشد که پیش آید شهی

شاه آن باشد که از خود شه بود نه به مخزنها و لشکر شه شود

****

پس فلک قشر است و نور روح مغز این پدید است آن خفی زین رو ملغز

جسم ظاهر، روح مخفی آمدست جسم همچون استین روح همچو دست

****

علم تقلیدی بود بهر فروخت چون بیابد مشتری خوش بر فروخت

مشتری علم تحقیقی حق است دایما بازار او با رونق است

لب ببسته مست در بیع و شری مشتری بی حد که الله اشتری

****

جان نباشد جز خبر در آزمون هر کرا افزون خبر، جانش فزون

جان ما از جان حیوان بیشتر از چه زان رو که فزون دارد خبر

پس فزون از جان ما جان ملک کو منزه شد ز حس مشترک

وز ملک جان خداوندان دل باشد افزون تو تحیر را بهل

زان سبب آدم بود مسجودشان جان او افزون ترست از بودشان

ورنه بهتر را سجود دون تری امر کردن هیچ نبود در خوری

کی پسندد عدل و لطف کردگار که گلی سجده کند در پیش خار

جان چو افزون شد گذشت از انتها شد مطیعش جان جمله چیز ها

****

ذوق باید تا دهد طاعات بر مغز باید تا دهد دانه شجر

دانه بی مغز کی گردد نهال صورت بی جان نباشد جز خیال

****

در گذر از نام و بنگر در صفات تا صفاتت ره نماید سوی ذات

اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنی رفت ارام اوفتاد

****

مر ملایک را سوی بر راه نیست جنس حیوان هم ز بحر آگاه نیست

تو به تن حیوان به جانی از ملک تا روی هم بر زمین هم بر فلک

تا به ظاهر مثلکم باشد بشر با دل یوحی الیه دیده ور

قالب خاکی فتاده بر زمین روح او گردان برین چرخ برین

ما همه مرغابیانیم ای غلام بحر می داند زبان ما تمام

موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:43 توسط مصـــطفی طـایفــــی |

بشنو این نی چون شکایت می کند از جدایی ها حکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق

هرکسی که دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمیعتی نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن زجان و جان زتن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد هرکه این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید پرده هااش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید همچونی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پرخون می کند قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روز ها بیگاه شد روز ها با سوز ها همراه شد

روز ها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید و السلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه یی چند گنجد قسمت یک روزه یی

کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد او زحرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا طورمست و خر موسی صاعقا

هرکه او از همزبانی شد جدا بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونکه گل رفت و گلستان در گذشت نشنوی زان پس زبلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده یی زنده معشوقست و عاشق مرده یی

چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

(ابیات سر آغاز مثنوی)

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است

هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان روشنتر است

چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق امد قلم بر خود شگافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب

****

خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران

گفت مکشوف و برهنه گوی این بازگو دفعم مده ای بوالفضول

پرده بردار و برهنه گو که من من نخسپم با صنم در پیرهن

گفتم ار عریان شود او در عیان نه تو مانی نه کنارت نه میان

آرزو می خواه لیک اندازه خواه بر نتابد کوه را یک برگ کاه

آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت

***

عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود

(دفتر اول آغاز قصه کنیزک و پادشاه)

***

راه جان مر جسم را ویران کند بعد ویرانیش آبادان کند

کرد ویران خانه بهر گنج زر وزهمان گنجش کند معمور تر

آب را ببرید و جو را پاک کرد بعد از آن در جو روان کرد آب خورد

(قصه طوطی ومرد بقال، دفتر اول)

***

ما در این انبار گندم می کنیم گندم جمع آمده گم می کنیم

می نیندیشیم آخر ما به هوش کین خلل در گندمست از مکر موش

موش تا انبار ما حفره زدست وز فنش انبار ما ویران شدست

اول ای جان دفع شر موش کن و انگهان درجمع گندم کوش کن

گرنه موشی دزد در انبار ماست گندم اعمال چل ساله کجاست

ریزه ریزه صدق هر روزه چرا جمع می ناید در این انبار ما

***

گر جهان پیشت بزرگ و بی بنیست پیش قدرت ذره یی می دان که نیست

این جهان خود حبس جانهای شماست هین روید آن سو که صحرای شماست

این جهان محدود و آن خود بی حد است نقش و صورت پیش آن معنی سد است

***

هرکه او بیدار تر پر درد تر هرکه او آگاه تر رخ زرد تر

انبیا در کار دنیا جبری اند کافران در کار عقبی جبری اند

انبیا را کار عقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار

***

یک گهر بودیم همچون آفتاب بی گره بودیم و صافی همچو آب

چون به صورت آمد آن نور سره شد عدد چون سایه های کنگره

***

مادر بت ها بت نفس شماست زانکه آن بت مار و این بت اژدهاست

(قصه آن پادشاه جهودی که از تعصب نصرانیان را می کشت، دفتر اول)

***

از که بگریزم از خود، ای محال از که برباییم از حق ای وبال

قصه عزراییل و مردی که از او می گریخت، دفتر اول)

***

مکر ها در کسب دنیا بارد است مکر ها در ترک دنیا واردست

مکر آن باشد که زندان حفره کرد آنکه حفره بست آن مکریست سرد

***

جبر چه بود بستن اشکسته را یا بپیوستن رگی بگسسته را

چون در این ره پای خود نشکسته یی برکه می خندی چه پا را بسته یی

وانکه پایش در ره کوشش شکست دررسید او را براق و بر نشست

***

از درمها نام شاهان برکنند نام احمد تا ابد بر می زنند

نام احمد نام جمله انبیاست چونکه صد آمد نود هم پیش ماست

***

جان ز پیدایی و نزدیکیست گم چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم

***

هر نفس نو می شود دنیا وما بی خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوی نونو می رسد مستمری می نماید در جسد

***

ای شهان کشتیم ما خصم برون ماند خصمی زو بتر در اندرون

کشتن این کار عقل و هوش نیست شیر باطن سخره خرگوش نیست

(قصه شیر و خرگوش، دفتر اول)

***

پس محل وحی گردد گوش جان وحی چه بود گفتنی از حس نهان

گوش جان و چشم جان جز این حس است گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است

(قصه رسول روم و امیر المومنین عمر رض،)

***

چون تو در قران حق بگریختی با روان انبیا آمیختی

هست قران حالهای انبیا ماهیان بحر پاک کبریا

(قصه رسول روم و امیر المومنین عمر رض،)

***

قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من

خوش نشین ای قافیه اندیش من قافیه دولت تویی در پیش من

***

جمله شاهان بنده بنده خودند جمله خلقان مرده مرده خودند

جمله شاهان پست پست خویش را جمله خلقان مست مست خویش را

ما بها و خون بها را یافتیم جانب جان باختن بشتافتیم

ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل برده گی

(قصه طوطی و بازرگان)

***

هرکه با سلطان شود او همنشین بر درش شستن بود حیف و غبین

دستبوسش چون رسید از پادشاه گر گزیند بوس پا باشد گناه

گرچه سر بر پا نهادن خدمت است پیش آن خدمت خطا و زلتست

شاه را غیرت بود بر هر که او بو گزیند بعد از آن که دید رو

غیرت حق بر مثل گندم بود کاه خرمن غیرت مردم بود

اصل غیرتها بدانید از اله آن خلقان فرع حق بی اشتباه

***

ای رهیده جان تو از ما و من ای لطیفه روح اندر مرد و زن

مرد وزن چون یک شود آن یک تویی چونکه یک ها محو شد آنک تویی

این من و ما بهر آن ساختی تاتو با خود نرد خدمت باختی

تا تو و من ها همه یک جان شوند عاقبت مستغرق جانان شوند

تافت نور صبح و ما از نور تو در صبوحی با می منصور تو

داده تو چون چنین دارد مرا باده که بود که طرب آرد مرا

باده در جوشش گدای جوش ماست چرخ در گردش گدای هوش ماست

باده از ما مست شد نی ما از او قالب از ما هست شد نه ما از او

ما چو زنبوریم و قالبها چو موم خانه خانه کرده قالب را چو موم

***

دانه باشی مرغکانت برچنند غنچه باشی کودکانت برکنند

دانه پنهان کن به کلی دام شو غنچه پنهان کن گیاه بام شو

مادحت گر هجو گوید بر ملا روز ها سوزد دلت زان سوزها

گرچه دانی کوز حرمان گفت آن کان طمع که داشت از توشد زیان

آن اثر می ماندت در اندرون در مدیح این حالتت هست آزمون

آن اثر هم روز ها باقی بود مایه کبر و خداع جان شود

لیک ننماید چو شیرینست مدح بد نماید، زانکه تلخ افتاد قدح

(قصه طوطی و بازرگان)

***

این همه گفتیم لیک اندر بسیج بی عنایات خدا هیچیم هیچ

***

هین که اسرافیل وقتند اولیا مرده را زیشان حیاتست و نما

جان هر یک مرده یی از گور تن برجهد زآوزشان اندر کفن

گوید این آواز زآواز ها جداست زنده کردن کار آواز خداست

ما بمردیم و بکلی کاستیم بانگ حق آمد همه بر خاستیم

بانگ حق اندر حجاب و بی حجاب آن دهد کو داد مریم از جیب

ای فناتان نیست کرده زیر پوست باز گردید از عدم زآواز دوست

مطلق آن آواز خود از شه بود گرچه از حلقوم عبد الله بود

گفته او را من زبان و چشم تو من حواس و من رضا و خشم تو

رو که بی یسمع و بی یبصر تویی سر تویی چه جای صاحت سر تویی

چون شدی من کان لله از وله من ترا باشم که کان الله له

گه توی گویم ترا گاهی منم هرچه گویم آفتاب روشنم

هرکجا تابم ز مشکلات دمی حل شد انجا مشکلات عالمی

ظلمتی را کافتابش بر نداشت از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت

آدمی را او به خویش اسما نمود دیگران را زآدم اسما می گشود

خواه زآدم گیر نورش خواه از او خواه از خم گیر می خواه از کدو

کین کدو با خنب پیوستست سخت نی چو تو شاده آن کدوی نیکبخت

(داستان پیر چنگی در عهد عمر رض)

***

آن نمک کز وی محمد املحست زان حدیث با نمک او افصحست

این نمک باقیست از میراث او با توند آن وارثان او بجو

پیش تو شسته ترا خود پیش کو پیش هستت جان پیش اندیش کو

گر تو خود را پیش و پس داری گمان بسته جسمی و محرومی ز جان

زیر و بالا پیش و پس وصف تنست بی جهت ها ذات جان روشنست

بر گشا از نور پاک شه نظر تا نپنداری تو چو ن کوته نظر

***

استن این عالم ای جان غفلتست هوشیاری این جهان را آفت است

هوشیاری زان جهانست و چو آن غالب آید پست گردد این جهان

هوشیاری آفتاب و حرص یخ هوشیاری آب و این عالم وسخ

***

پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود

با عصا اگر کوران ره دیده اند در پناه خلق روشن دیده اند

گرنه بینایان بدندی و شهان جمله کوران مرده اندی در جهان

او عصا تان داد تا پیش آمدیت آن عصا از خشم هم بر وی زدیت

***

داد خود از کس نیابم جز مگر زانکه او از من به من نزدیکتر

کین منی از من رسد دم دم مرا پس ورا بینم چو این شد کم مرا

***

در وجود آدمی جان و روان می رسد از غیب چون آب روان

***

نان دهی از بهر حق نانت دهند جان دهی از بهر حق جانت دهند

گر بریزد برگهای این چنار برگ بی برگیش بخشد کردگار

***

این سخن شیر است در پستان جان بی کشنده خوش نمی گردد روان

***

گفت پیغامبر که زن بر عاقلان غالب آید سخت و بر صاحب دلان

باز بر زن جاهلان چیره شوند زانکه ایشان تند و بس خیره روند

***

گفت والله عالم السر الخفی کافرید از خاک آدم را صفی

در سه گز قالب که دادش وانمود هرچه در الواح و در ارواح بود

تا ابد هرچه بود او پیش پیش درس کرد از علم الاسمإ خویش

تا ملک بی خود شد از تدریس او قدس دیگر یافت از تقدیس او

آن گشادیشان کز آدم رو نمود در گشاد آسمانهاشان نبود

در فراخی عرصه آن پاک جان تنگ آمد عرصه هفت آسمان

گفت پیغامبر که حق فرموده است من نگنجم هیچ در بالا و پست

در زمین و آسمان و عرش نیز من نگنجم این یقین دان ای عزیز

در دل مؤمن بگنجم ای عجب گر مرا جویی در آن دلها طلب

***

روی خوبان زاینه زیبا شود روی احسان از گدا پیدا شود

پس از این فرمود حق در والضحی بانگ کم زن ای محمد بر گدا

***

کل عالم را سبو دان ای پسر کو بود از علم و خوبی تا به سر

قطره یی از دجله خوبی اوست کان نمی گنجد ز پری زیر پوست

گنج مخفی بود ز پری چاک کرد خاک را تابان تر از افلاک کرد

گنج مخفی بود ز پری جوش کرد خاک را سلطان اطلس پوش کرد

***

گفت اکنون چون منی ای من درا نیست گنجایی دو من را در سرا

***

جمله ما و من به پیش او نهید ملک ملک اوست ملک او را دهید

چون فقیر آیید اندر راه راست شیر و صید شیر خود آن شماست

***

تن همی نازد به خوبی و جمال روح پنهان کرده فر و پر و بال

گویدش ای مزبله تو کیستی یک دو روز از پرتو من زیستی

غنج و نازت می نگنجد در جهان باش تا که من شوم از تو جهان

گرم دارانت ترا گوری کنند طعمه ماران و مورانت کنند

بینی از گند تو گیرد آن کسی کو به پیش تو همی مردی بسی

پرتو روحست نطق و چشم و گوش پرتو آتش بود در آب جوش

آنچنانکه پرتو جان بر تنست پرتو ابدال بر جان منست

جان جان چون کشد پا را زجان جان چنان گردد که بی جان تن بدان

***

هرکرا در دل شک و پیچانیست در جهان او فلسفی پنهانیس

می نماید اعتقاد و گاه گاه آن رگ فلسف کند روش سیاه

الحذر ای مؤمنان کان در شماست در شما بس عالم بی منتهاست

جمله هفتاد و دو ملت در توست وه که روزی آن برآرد از تو دست

***

علم های اهل دل حمالشان علمهای اهل تن احمالشان

علم چون بر دل زند یاری شود علم چون بر تن زند باری شود

***

صورت بی صورت بی حد غیب زاینه دل تافت بر موسی ز جیب

گرچه آن صورت نگنجد در فلک نه به عرش و فرش و دریا و سمک

زانکه محدودست و معدودست آن آینه دل را نباشد حد بدان

عقل اینجا ساکت آمد یا مضل زانکه دل یا اوست یا خود اوست دل

عکس هر نقشی نتابد تا ابد جز زدل هم با عدد هم بی عدد

تا ابد هر نقش نو کاید برو می نماید بی حجابی اندرو

اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ هر دمی بینند خوبی بی درنگ

نقش و قشر علم را بگذاشتند رایت عین الیقین افراشتند

رفت فکر و روشنایی یافتند نحر و بحر آشنایی یافتند

مرگ کین جمله از او در وحشتند می کنند این قوم بر وی ریشخند

کس نیابد بر دل ایشان ظفر بر صدف آید ضرر نه بر گهر

گرچه نحو و فقه را بگذاشتند لیک محو فقر را برداشتند

***

دل بخواهد دست آید در حساب با اصابع تا نویسد در کتاب

دست در دست نهانی مانده است او درون، تن را برون بنشانده است

***

 

موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:41 توسط مصـــطفی طـایفــــی |



      دهستان نصرآباد یزد